تبليغاتX
مکانی برای تنهایی تو
یادداشت هایی از اوج تنهایی

من سعی خواهم کرد آنچه را که یادم هست ، آنچه را که از ارتباط وقایع در نظرم مانده بنویسم ، شاید بتوانم راجع به آن یک قضاوت کلی بکنم ، نه ، فقط اطمینان حاصل بکنم و یا اصلا خودم بتوانم باور کنم - چون برای من هیچ اهمیتی ندارد که دیگران باور بکنند یا نکنند – فقط میترسم که بمیرم و هنوز خودم را نشناخته باشم . ( صادق هدایت – بوف کور )

 

راست هم میگی ! این بلاگ یک خورده کجکی شده ، و حال به هم زن ! باید یه دستی به سر و گوشش کشید ! باید یه حالی به جمع داد و نو ترش کرد !

آریا ، دهن من رو سرویس کرده که باید مسیر بلاگ رو عوض کنم ! من هم که آدم خوبیم میگم چشم ! از این به بعد بلاگ من عمومی تر میشه ! اما قبول کنید نمیشه که آدم خاطراتش رو ننویسه ! اما چشم قسمت های بد ذهنم و ناهنجاری های ذهنم رو دیگه نمینویسم ! از این به بعد جنون های خودم رو اینجا نمیارم و جای دیگه مینویسم ! شعر هم اگر سراییده شد از جانب ما خوب مینویسم تا شما هم بخونید و لذت ببرید . من یه خورده هم استعداد داستان نویسی دارم ، پس منتظر داستان های من هم باشید ! نوشتاره های نقد هم به جای خودش ! بعضی سالروز ها و سالمرگ ها رو هم براشون پست مینویسم ! هدایت هم تمام زندگیمه و ازش دل نخواهم کند ، به همین خاطر با هدایت شروع کردم !

بهبد عزیز و واراند دوست داشتنی گفته بودند که تنها اسم جالبی نیست و خاصه و از این حرفا ! اما برادران من هرچی گشتم نتونستم اسمی بهتر از این پیدا کنم ، خوب درسته که من با شما تنها نیستم ، اما روزی که شروع کردم به نوشتن به معنای واقعی تنها بودم حالا اگه اسم بهتری برای من سراغ دارید خوب پیشنهاد بدید !

در ضمن بابت متن دیشب من یه توضیح بدهکارم :

دوستان عزیزم ، یکی از عادات بسیار بد و افتضاح من اینه که هر وقت که هوس کنم شروع میکنم به نوشتن حالا هرچه بادا باد . شما جدی نگیرید من کلا با یک جنون نابهنگام دست به یخه هستم که گاهی باعث میشود که به سرعت قلم بگیرم و بنویسم . پس از این به بعد هم شاید چیزی از لای قلمم در رفت ، ناراحت نشوید لطفا !

تا بعد

تنها

 


+ نوشته شده در  دوشنبه سی ام بهمن 1385ساعت 12:51  توسط تنها   | 

من سلام بی جوابی بوده ام              طرح وهم اندود خوابی بوده ام

زاده پایان روزم زین سبب               راه من یکسر گذشت از شهر شب

چون ره از آغاز شب آغاز گشت       لاجرم راهم همه در شب گذشت . ( احمد شاملو )

 

این دفعه قصه خیلی عجیب شده ، طوری که خودم هم نمیتونم قبول کنم این همه تفکرات پوچ خودم رو ! من به عنوان یک انسان " کمال گرا " صحبت میکنم من دیگر همجنسگرا نیستم ! من یک انسان هستم که دنبال رسیدن به آزادی های انسانی در تلاشم ، برایم هدفی دیگر وجود ندارد و خودم را به دست روزگار میسپارم که هرچه بادا باد ، تلاش هایم بی معنا خواهد بود و تنهایی دردی است جاودان .

باور کنید از تنهایی وحشت دارم ، میترسم که تنها بمانم و تنها بمیرم و از خاطره ها فراموش شوم ، میترسم از این که بمیرم بدون هیچ میراث با ارزشی برای انسان ها . ترس من از این است از این که یک مرده ی ، زنده باشم . اکنون این نامه را در ساعت دو و نیم بامداد مینویسم زیرا تیک عصبی مرا آنچنان آزار داد که می دانم تا صبح نخواهم خوابید . من میترسم از تنهایی اما تاب مبارزه با تنهایی را ندارم خسته شده ام و نیاز مبرم به استراحت دارم ، من نمیتونم تقاضای بیجا از کسی کنم که بیاید و ناجی من شود ، من نمیتوانم انتظار داشته باشم که همه با من همدردند ، من نمیتوانم به دست و پای کسانی که هرکدام هزار درد دارند بپیچم بلکه برای تنهاییم دوا پیدا کنم ، من محکوم به تنها ماندن و تنها مردنم ، من خسته از جستجوی بی حاصل عشق هستم اشتباه شد نامش جستجو نیست بلکه باید گفت کلنجار با عشق با کسانی که هیچ گاه مال تو نخواهند بود و برایشان بچه یتیمی هستی که نیاز به نوازش داری من باید استراحت کنم چون گلویم پر از بغض هایی شده است که هیچ گاه منفجر نشده اند تا عالمی را آتش زنند ، استراحت میکنم تا بی مهری هایی که به من روا داشتند را فراموش کنم ، به همین خاطر فعلا در سکوت بسر خواهم برد حد اقل تا 2 هفته آینده که مغزم را نوسازی کنم و شاداب تر به جمعتان برگردم .

میروم ، تا شما باشید و در نبود من بهتر مرا فراموش کنید و مجبور به بازی کردن با احساسات من نشوید ، همین و همین .

تا بعد

 

افکار پوچ !- باشد ، ولی از هر حقیقتی بیشتر مرا شکنجه میکند – آیا مردمی که شبیه من هستند ، که ظاهرا احتیاجات و هوا و هوس مرا دارند ، برای گول زدن من نیستند ؟ آیا یک مشت سایه نیستند که فقط برای مسخره کردن و گول زدن من به وجود آمده اند ؟ آیا آنچه که حس میکنم ، میبینم و میسنجم سرتاسر موهوم نیست که با حقیقت خیلی فرق دارد ؟ ( بوف کور )

 

 

تنها


+ نوشته شده در  دوشنبه سی ام بهمن 1385ساعت 2:55  توسط تنها   | 
پدر رمان رئال در ایران - صاق هدایت

مثل این که از دنیای پرتزویر آدم ها به دنیای بی تکلف ، لاابالی و بچه گانه حیوانات پناه برده بود و در انس و علاقه آنها سادگی احساسات و مهربانی که در زندگی از آن محروم مانده بود جستجو میکرد .

( صادق هدایت – بن بست )

27 بهمن ماه سالروز تولد صادق هدایت است ، سالروز تولد هدایتی که سالهای سال با خرافه جنگید با حاجی آقا مبارزه کرد ، در بوف کور عاشقانه سخن گفت در سه قطره خون دنیا را محو توانایی خود کرد و در زنده به گور مرگ را تمرین کرد !

زندگی هدایت آنطور که از نوشتارهایش پیداست برای خود او نیز نامعلوم و باورنکردنی بوده است ، هدایت را هر کس از دید خود دیده است و وی تا جایی در قلب همه نفوذ کرده است که گروهی او را با نام " صادق " صدا میکنند ، نامی که واقعا شایسته او بود و هیچ گاه از قلمش چیزی به جز حقیقت نمودار نشد !

هدایت طنز خود را در توپ مرواری نشان داد و توانایی نویسندگیش را در بوف کور، گرچه او نقاش هم بوده است و نقاشی هایی درخور نامش از خود به جا گذاشته است ، هدایت روح بی تابی بود که همچنان هم بی تاب است ، روح هدایت تحت هیچ شرایطی آرام نخواهد گرفت تا زمانی که ایران را در جهالت میبیند ، هدایت یک میهن پرست تمام عیار بود و خاری بود به چشم تمام ملا ها و ملازاده ها ، این خار آنچنان سبب رنج ملاها شد تا مطهری را به چنین مهمل بافی هایی انداخت :
"«...صادق هدایت چراخودکشی کرد؟یکی ازعلل خودکشی اواین بود که اشراف زاده بود.او پول توجیبی بیش ازحد کفایت داشت،اما فکر صحیح و منظم نداشت.او ازموهبت ایمان بی بهره بود،جهان را مانند خود بوالهوس و گزافه کار و ابله می دانست.لذت هایی که اومی شناخت وبا آنها اشنابود،کثیف ترین لذتها بود و از آن نوع لذتها دیگر چیز جالبی باقی نمانده بود که هستی و زندگی ارزش انتظارانها راداشته باشد.او دیگر نمی توانست از جهان لذت ببرد...امثال هدایت اگر از دنیا شکایت می کنند و دنیا را زشت می بینند،غیر از این راهی ندارند.نازپروردگی آنها چنین ایجاب می کند.انها نمی توانند طعم مطبوع مواهب الهی را احساس کنند...» "

این چنین است که هدایت ها خود کشی میکنند ، در زمان زنده بودنش با ساواک آنچنان مشکل داشت که ممنوع القلم شد و پس از این که خود را از زندگی در تبعیدگاه فرانسه راحت کرد گروهی آمده اند و این چنین پوچ و ابلهانه از یک هنر مند سخن میگویند .

سخن گفتن از هدایت و از تفکرات ستودنی او زمانی بسیار میخواهد اما چیزی که از همه مهم تر است این است که هدایت از میان ما رفته است و رفتنش نیز خودخواسته بوده است اما چیزی که نباید از میان ما برود یاد و خاطره هدایت هاست . بر ماست که همیشه یاد و خاطره هدایت را زنده نگه داریم زیرا آنچه که امروز از آن به عنوان روشنگری یاد میشود کاری است که هدایت و هدایت ها سالها پیش شروع کردند ! هدایت با آنکه رفت اما قهرمانانش را برای ما به یادگار گذاشت : قهرمانان زنده به گور ، بوف کور ، علویه خانم ، بن بست ، حاج آقا ، آتش پرست ، کاتیا و .... قهرمانانی که وعده کرده اند که نام هدایت را تا ابدالاباد زنده نگه دارند . . . 

دوستدارتان تنها


+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و ششم بهمن 1385ساعت 12:53  توسط تنها   | 

 

...

چی می‌شد غرورِ مردونه نجابت نمی‌شد

واسه من اشکای تو تنهايی عادت نمی‌شد

 

دلِ من دل نمی‌داد به رسمِ عشقِ پنهونی

نمی‌شد گوشه‌ی سينه بی‌قرار و زندونی

 

ولی انگاری ديگه فرصتِ قصّه گم شده

يکی می‌گه همه‌ی اين آرزوها بی‌خوده....

(محمد مهدی مرادی )

 

برگشتم !با آن که اصلا نای نوشتن ندارم اما انقدر حرف توی دلم هست که نمیدانم که از کجا بگویم ! دیروز بعد از چندین روز که با خودم درگیر بودم به نت کانکت شدم و کلی ایمیل فرستادم و کلی ایمیل خواندم و جالبتر این که شب نشده دیدم که خیلی از ایمیل هایی که فرستادم جواب گرفته ، واقعا دست مریزاد دارد !

یکی از دوستام دیشب به ایمیل من جواب داده بود و یک نقد جالب داشت و درخواست داشت که " روشن گری هایی از جانب ما همجنسگرایان انجام میگیرد ، باید جنبه عمومی داشته باشد نه اینکه تنها برای رسیدن به یک هدف جزیی در ابعاد ملی کردن همجنسگرایی باشد ! باید هدف مبارزه با عقاید سنگی مذهبی و مبارزه با نظام های سیاسی مذهبی باشد که آزادی های بسیاری را از همه گرفته اند نه تنها ما همجنسخواهان ."

راست هم میگفت ، مذهب هر جا که جنبه سیاسی گرفته یک کشور و یک تمدن رو بر باد داده است ، چنان چه دیروز با مارک زرتشت مذهب سیاسی شد و حاصل آن شکست قادسیه شد . در اروپا در دوران تفتیش عقاید مذهب سیاسی شد و حاصل آن شد خیمه های آتش انکزیسیون ، در یهودیت مذهب سیاسی شد و حاصل آن شده رژیم صهیونیستی ! اگر عقب تر از ادیان ابراهیمی بریم به فاجعه های نظیر کشتن کودکان در مکزیک برمیخوریم پس مذهب هیچگاه نباید پا به عرصه سیاست بگذارد و بهترین دیدگاه ها جایگاه مذهب را درون قلب و وجود افراد میدانند ، در کل اگر هدفی برای ما همجنس خواهان هست شایسته و بایسته است که در راه آزادی جان و خرد قدم برداریم ، نه این که هدف تنها رسیدن به آزادی های مدنی ما باشد !

جای بسیار خوشحالی دارد که رها هم به جمع ما بلاگر ها پیوست با هدف رهایی از تعصبات ، کاری که زمانی در اروپا انجام گرفت ، مبارزه با تعصبات بود که در عصر روشنگری یا همان عصر فروغ به اوج خود رسید . هدف رها ستودنی است به شرطی که گام فراتر از تعصبات ساده بگذارد و به مبارزه با تعصبات منحوس مذهبی بپردازد و تعصبات خردگریز اخلاقی بپردازد .

در مورد یکی از دوستان باید گفت: من و تو در یک آتش میسوزیم ، آتشی که خود هیزمش را فراهم کرده ایم ، آتشی که تنها با فرار از این ویرانستان خاموش میشود ، شاید من و شاید تو بتوانیم با هم راه نویی بیابیم اما به شرطی که جلوی شعله ور تر شدن این آتش را بگیریم ، تمام آن چیزهایی را که نتواستم بگویم در گوشه از ذهن کوچکم انبار کرده ام و روزی به تو خواهم گفت . قبول من هم تحمل میکنم و من هم مبارزه میکنم . تو در رویاهای من جا داری :

یک صندلی کنار رویا هایم

                                    از آن تو

                        بنشینی یا بروی .... 

( فروغ فرخزاد )

 

تا بعد.... بدرود

تنها


+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم بهمن 1385ساعت 13:26  توسط تنها   | 

این تو و فقط تویی که در نهایت

مسئول آن چیزی هستی که برایت پیش میاید

این را به خاطر داشته باش .....

( شورشی – اوشو )

 

            دیروز برای اعلام نتیجه به دانشگاه رفتم ، هر کی من رو از نزدیک میشناسه اعتراف کرده که رو دست من تو کامپیوتر نیست ! اونوقت استاد عقب مونده ی ما به من داد 5 ، به خدا اگه کسی دور و برم نبود زار زار گریه میکردم ، نه به حال خودم ، به حال بابام که شب تا صبح سگدو میزنه تا هزینه دانشگاه من رو در بیاره اونوقت استادها اینقدر بی رحم و بی مروت رفتار میکنن ، تو 55 نفری که این ترم وارد دانشگاه شدیم ، تو این درس همش 2 نفر قبول شدن اونهم با 10 ! نمیدونم چی بگم ، خیلی حالم گرفته ، اگه روند بدشانسی هام همینطور ادامه پیدا کنه همین روزها انصراف میدم ! برام عجیبه ، چرا نمره خودمو بهم نداده ، من تو این امتحان به تک تک سوالات جواب دادم اونهم درست تازه یه سری مطالب اضافه هم که تو ذهنم داشتم رو هم اضافه کردم آخرش گرفتم 5 !

هنوز این خبر رو به بابام ندادم ، اگه بفهمه که روزم سیاهه ، نه این که بدرفتاری کنه – نه – اما ناراحت میشه و من هم باید از خجالت بمیرم ! نمیدونم چه گلی سرم بگیرم ! این ترم تمام بچه های کلاس ما یه اینطور وضعی دارن ، با چند تا از دوستام که صحبت میکردم ، میگفتن ، انتقالی بگیریم بریم اصفهان یا جای دیگه اما دیدم انتقالی حدود 600 هزار چوب پول میخواد ، بهترین راه دانشجو مهمانه ، که پیگیرش باید بشم ،البته شاید هم نرم بعد از بررسی اوضاع خودم ! اصلا نمیدونم چی باید بشه ، این آتیشی که ما روشن کردیم با این فوت فوتک بازی های ما خاموش شدنی نیست ! کلی گیج شدم از صیح تا حالا دارم راه میرم و حرص میخورم همین روزاست که از زور عصبیانت قلبم وایسه !

صبح که داشتم صبحانه میخوردم ، در مورد همین جریان با مامانم صحبت کردم ، بیچاره حرفی نداشت و نمیدونست که چی بگه ، ولی گفت : آینده مال خودته ، هرکاری کنی سود و زیانش هم مال خودته پس عاقلانه رفتار کن !

راست هم میگه اما از بابام میترسم ، یعنی اگه نتایج بیاد و بفهمه که چه اتفاقی افتاده خیلی بد میشه برام ! اصلا کلی جلوش سرخورده میشم ! نمیدونم چی میشه ...............

 

تنها


+ نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم بهمن 1385ساعت 14:13  توسط تنها   | 

گرچه چشمان تو جز در پي زيبايي نيست

دل بكن آينه اينقدر تماشايي نيست

 

سود در آينه ها خيره شدن چيزي جز

دو برابر شدن غصه تنهايي نيست

 

بي سبب بر لب ساحل مكش اين قايق را

قايقت را بشكن روح تو دريايي نيست

 

آهِ در آينه تنها كِدرت خواهد كرد

 آه ، ديگر دمت اي دوست مسيحايي نيست

 

مرگ بين من و تو فاصله مي اندازد

خواستن يكسره از جنس توانايي نيست

 

آنكه يك عمر به شوق تو در اين كوچه نشست

 آه  وقتي به لب پنجره مي آيي نيست

 

خداحافظ ! بابک به همین راحتی از دنیای ما بلاگر ها خداحافظی کرد ، یعنی یه جورایی مجبور شد خداحافظی کنه ! آره اون رفت ، یکی دیگه که از جنس نور بود از بین ما کم شد ، اصلا امروز نت یه جوریه ، اصلا باش حال نمیکنم !

آره رفت ! بابک رفت اما من لینک وبلاگشو هیچ وقت حذف نمیکنم ! بابک رو قبل از این وبلاگ نویسی ها  میشناختم و چند مدتی بابک آی دی خودش رو عوض کرد و گذشت تا این که به وبلاگ بابک خرم آبادی لینک دادم و بعد ها که با صاحب اون وبلاگ چت میکردم ، فهمیدم که همون بابکی هست که قبلا میشناختمش !

بابک ، یه روح مبارز ، یک وجود پر از انرژی و یک انسان جسور بود ! کسی که ایران رو برای ایرانی ها میخواست و برای آزادی حد و مرزی قائل نبود ! بابک رفت ، اما روحش همچنان باقیه ! بابک میره و چشم امیدش به من و شماست که راه رو ادامه بدیم ! پایان یافتن بابک خرم آبادی ، یک سر آغاز برای ماست و یک سنگینی بر دوش ما که باید جای خالی بابک رو پر کنیم !

سکوت بابک ، سکوت در برابر اختناق بود ، در مقابل خفقان بابک جنگید و محکوم به سکوت شد ! سکوتی که سرشار از گفتنی هاست ....

بابک عزیز ، راهت پایدار باد

بدرود

انتظارها ، انتظارها ، تب . ساعات جوانی در خیابان های پردرخت ، عطشی سوزان برای هر آنچه "گناه" می نامندش . ( اندره ژید – مائده های زمینی )

 

تنها


+ نوشته شده در  یکشنبه پانزدهم بهمن 1385ساعت 12:44  توسط تنها   | 

همه را می توان برای مدتی فریب داد ، عده ای را هم میتوان برای همیشه فریفت ، اما همه را برای همیشه نمیتوان فریب داد .

( آبراهام لینکن )

 

دیشب داشتم کامنت هایی که دوستهای خوبم در گذشته برای من گذاشتند میخوندم ، دیدم که دوست خوبم رها در پاسخ به پست " نقد شتابزده (1) " به طرفداری از مصدق پرداخته ، من هم در اینجا تنها چند نمونه از خیانت های مصدق را بازگو میکنم ، شاید فرجی در فکر ما شد !

 

 

مصدق در مورد راه آهن هميشه مخالفت کرده است، اين مخالفت همواره با نظرات انگليس همراهی داشته بعدا که رضا شاه را در اينکار مصمم و جدی ديده اند اصرار داشت از شرق به غرب کشيده شود. از مستعمرات انگليس در غرب (عراق به مستعمرات او در هند) اينکار ايران را که در آن موقع حتی بعد از قاجار تا حدودی تا زمانی که بکلی انگليس از ايران خارج شده باشد و شيخ خزئل از بين رفته باشد به دو قسمت شمال و جنوب تقسيم ميکرد و بکلی انگليس در جنوب و روسيه در شمال ايران را تجزيه می کردند .  

او در جای ديگر در همان نطق که بسيار هم طولانی است می گويد..«... ديکتاتور با پول ما وبه ضرر ما راه آهن کشيد (مگر رضا شاه راه آهن را برای بيگانه کشيده بود، آن راه آهن هنوز هم مورد استفاده مردم ايران است و آن پول به هدر نرفته که هيچ ميليون ها ميليون منفعت داشته يکی حفظ تماميت ارضی ايران است که نگذاشته کشور به دونيم شود و شمال و جنوب را بهم وصل کرده که مورد ادعای روس و انگليس بود!!!) و بيست سال برای متفقين امروز ما تدارک مهمات ديد. (موقعی که رضا شاه راه آهن را می ساخت نه متفقی بود و نه جنگی در کار بود او فکر اين بود که از انگليس دوری کند و به تاسيس راه آهن که مخالف نظر انگليس بود و به نفع ايران اقدام کند، حتا در آن روز ها انگليس و آلمان باهم معامله های بزرگ کرده اند که اسناد آن موجود است. چرا به آن معامله ها و زد و بند هائی که انگليس و المان نازی باهم کرده اند اشاره نمی شود ؟؟)

 

او در جای ديگر می گويد: «... آقا امروز از آزادی مطبوعات صحبت می کند و از اصلاح معنويات که نمی دانم مقصودشان چيست سخن میراند ولی ميخ خود را که محکم نمود زمينه دوره شوم ديگری را تهيه و جامعه را گرفتار خواهد کرد...» ديديم که رضا شاه نه تنها مملکت را گرفتار نکرد بلکه به ترقی و رفاه و مدرنيزاسيون پيش برد. ترس مصدق از آزادی مطبوعات چه بود؟؟ او در آن زمان که با ادا های لوس و ننربازی با کوبيدن پا بر زمين و گريه مصنوعی اين نطق را ادا کرده است همان نگرانی را داشت که نگرانی امروز آخوند ها است.... او هم مثل اسلاف خودش و مثل پس افتاده های خودش نگران آزادی مطبوعات بود، نگران اصلاع معنويات و رسيدن به خرد مردم بود. بدون مدرسه و آزادی مطبوعات که کسی صاحب خرد و آگاهی نمی شود... کدام کشور بيسوادی به اين رفاه رسيده و کدام ديکتاتوری آزادی مطبوعات را خواستار است؟.

حيف که آنموقع يک هوچی ميهن پرست واقعی نداشتيم که جلوی دهن اين هوچی بی شرم و بی عفت و بی شرف را بگيرد. همه ميهن پرستان ما در سکوت بسر برده اند و اين هوچی ها و عوامل بيگانه به مقصود رسيده اند. او با هوچی بازی ما را به اين پرتگاه آورده است طرفداران او همين مهدی بازرگان ها، حسين فاطمی ها، ابراهيم يزدی ها، سحابی ها و امير انتظام ها و احمدی نژاد ها هستند

او همگاميکه نفت را ملی ميکرد بيش از 46 شرکت را مجانی يواشکی بدون هيچ نوع اشاره ای به انگليس بخشيد که اگر آن شرکت ها امروز در اختيار ما بود حد اقل 16% از سهام آنها از آن ما بود، يکی از اين شرکت ها امروز بريتيش پتروليوم را تشکيل می دهد... اگر ما نفت را هم سرپوش می گذاشتيم و فقط 16 درصد منافع بريتيش پتروليوم از آن ما بود ما يکی از ثروتمند ترين کشور ها محسوب می شديم. اين کار افتخار طرفداران مصدق است، کاری قهرمانانه به نفع انگليس... اين کار قهرمانانه را مصدق انجام داد نه کسی ديگر .

 

با دانستن اين و با دقت به جزئيات آيا هنوز هم مصدق قهرمان است... آری من ميگويم هست... ولی او قهرمان شارلاتانيسم، قهرمان خيانت، قهرمان ملی انگليس، قهرمان دروغگوئی، قهرمان زدوبند با بيگانه، قهرمان کتمان و تقيه، قهرمان مزدوری است

 

منابع :

http://www.1400years.org/NationalizationOIL.asp

http://www.1400years.org/ArmitageSmith.asp

http://www.1400years.org/PDF&Show/WhoisMossadegh.pdf

 

و این هم متن انتقادات رها :

درود

لازم به ذکر است که دکتر مصدق قهرمان ملي ايران است

و زحمات مصدق و يار با وفايش دکتر فاطمي نبايد به اين راحتي که اين اقا مي گه گذشت و مصدق را با اين بي رحمي تمام خيانتکار دانست

و پيشنهاد مصدق براي راه اهن از شرق به غرب براي اين بود که ايران را از نظر راه اهن پل بين اروپا و اسيا شود تا اينکه از شمال به جنوب کشيده شود

و توصيه ميکنم از منابع که به نقد رخداد ها پرداختن کمک بگيري نه منابعي که يکطرفه قضاوت میکنن و بدانيم که در زمان دکتر مصدق در ايران مطبوعات ازاد وجود داشت

 

تنها

 

 

 


+ نوشته شده در  جمعه سیزدهم بهمن 1385ساعت 12:1  توسط تنها   | 

" ... من هرشب کابوس میبینم . خیلی دلم میخواد بدونم ادمها ناشناسی که آدم توی خوابهاش میبینه کی هستن."

( گابریل گارسیا مارکز – کسی برای سرهنگ نامه نمیدهد )

 

دوستایی خوبی دارم که همه رو به لطف این بلاگ پیدا کردم ، عزیزانی که نیمی از وجود من هستند ، اما با این حال بعضی وقت ها دلخوری هم این وسط پیش میاد ! مثلا یکی رو که دوستش داشتی و خودش به این عاطفه پایان داده حالا میگه تقصیر تو بوده ! خوب عزیز دل ، ببین تو در شرایطی بارها بهتر از من قرار داری ، تو میتونی فردی بهتر از من رو برای ورود به زندگیت پیدا کنی ، فردی بارها بهتر از من ! من هیچوقت به هیچکس حتی خودم هم دروغ نگفتم ! و از دروغ بارها بیزارم ، دوست من اون خطوط موازی و تمام اون چرندیاتی که برات بافتم همش به این خاطر بود که من میترسیدم تو به من فکر کنی و از این میترسیدم که تو با نقاب من حرف زده باشی ، نه با خود من ! از این میترسیدم که روزی از این که به انسانی چون من فکر میکردی پشیمون بشی ، که آخر هم اینطور شد !

دوست من ، من به تمام تعهدات سابق پایبندم ! برای من همچنان عزیزی و آنقدر برای من مهمی که برایت پست مینویسم ، اما این که ما برای هم باشیم کافی نیست ! ما باید راهی برای به هم رسیدن پیدا کنیم ! تو میگی میشه ؟ دوست خوب من ، راهی برای پرواز پیدا کن ، پرواز کردن را خودم یاد میگیرم !

راستی ، میدونستی که دو خط موازی هم به هم میرسن ؟ این رو آلبرت انیشتین میگه ، فقط برای این کار کافی است به سرعت نور خطوط به حرکت در ایند ، یا این که خطوط را تا بینهایت ادامه دهیم پس باز هم دو خط موازی به هم میرسند ، تمام این ها به این خاطره که هیچ کس تا کنون نتوانسته دو خط دقیقا موازی بکشه ! پس از این لحاظ خیالت راحت ، اگر بخوای میرسیم ، چون تفاوت هایی هم داریم که مکمل یکدیگرند ، فقط تو راه پرواز را نشان بده !

اینم بگم تا از قلم نیافتاده ، اگر بهتر از من راهی پیدا کردی و یا خواهی کرد ، با ایمان به قلب قشنگت عمل کن ! این ها رو نوشتم چون از دیشب تا حالا احساس گناه میکردم ، با آن که ایمان داشتم بی گناهم ! پس عزیزم ، امیدوارم که تمام آن چه را که نمیتوانستم مستقیم به تو یگویم ، را گفته باشم !

در انتها این رو هم بگم که من هیچگاه احساس بزرگی نکردم و از این که یکی به من بگه بچه ای ناراحت نشدم ، چون بزرگترین افتخار من همینه که روحم رو هیچ وقت بزرگ نکردم و همیشه ساده و بی ریا حرف زدم ، من برای تک تک حرفهایی که میزنم دلیل دارم ، حتی اگه با کسی شوخی کنم ، قصدی به جز شوخی ندارم ، و هر وقت هم در مورد مسائل آنچنانی حرف میزنم ، مطمئن باش که جدی حرف میزنم و از این که کسی رو اذیت کنم ، متنفرم . پس یادت نره به قلبت رجوع کن ، و بی خبر نمونم ! ! !

 

تنها

 

 

 


+ نوشته شده در  پنجشنبه دوازدهم بهمن 1385ساعت 10:19  توسط تنها   | 

برای این که بت پرست نباشی ، کافی نیست ، بت ها را شکسته باشی ، بلکه باید خوی بت پرستی را ترک گفته باشی . ( فردریش نیچه – غروب بت ها )

 

بیا یه بار یک تعریف از بت بگیم :

1-      بت به موجودی میگن که در خیالات فرد قدرت میگیره و با این که اصلا توانایی نداره ، برای فرد تبدیل به یک اسطوره میشه !

2-      بت همیشه باعث آن شده است که افراد از حقیقت دوری بگیرند و به خرافاتی که حاصل آن بت است پناه بیاورند.

 

صادق هدایت ، در کتاب توپ مرواری ، سیر صعودی و نزولی ادیان رو به زیبایی نشون میده و ثابت میکنه که همونطور که انسان ها روزی آلت پرست بودند ، دوباره به الت پرستی ( هرزه پرستی ) باز میگردند ! و این قصه زیبای هدایت در مورد تمام ادیان به وقوع پیوسته ! مثلا در عالم مسیحیت ، اکنون مسیحی ها مجسمه هایی از عیسی و مریم را ساخته و در کلیسا ها نگاه میدارند ، و در مراسماتشان برای مجسمه ها گل میاورند و به پایشان میافتند و التماس میکنند !

در عالم اسلام و تسنن ، مردم بتی به نام محمد را میپرستند و برای آن دست به آدم کشی و ... میزنند ، درست مانند کاری که اجداد ملخ خورشان انجام میدادند ! در عالم شیعه ، بت ها فراوان اند از علی تا خمینی و خامنه ای بت هستند ! و مردم برایشان گریه میکنند و از آنها طلب مغفرت و نعمت دهی و رزق و روزی میکنند ! مثلا در عالم شیعه ، از حسین ابن علی بتی به بزرگی خدایشان ساخته اند و هر روز مشغول قصه سازی در مورد آن هستند و جالب اینجاست که قصه سازی ها را تقصیر استعمار میدانند ! البته در عالم تسنن با تمام احترامی که برای حسین قائلند ، هیچ گاه دست به اعمال زشتی که ایرانی های شیعه میزنند ، نخواهند زد ، مثلا قمه زنی ، زیر علم آتش رفتن و .... من خودم در سفری که در این چند روز داشتم این رفتارهای حیوانی را مشاهده کردم و واقعا تحجر و توحش در این دین را متوجه شدم ! و یک بار هم بغض گرفتم و میخواستم به حال نواده های کوروش هخامنشی گریه کنم ، به حال کسانی که اجدادشان ملخ خور نبود و صاحبان تمدن و حال جایشان را با صاحبان توحش عوض کرده اند ! واقعا مگه این جناب حسین ابن علی چه کار میکنه که شما اینقدر وحشیانه رفتار میکنید ؟ اصلا از لحاظ تئوری و سفسته های دینداری هم اگر بررسی کنی میبینید که این کار بسیار زشت است ! حالا گیریم که من رفتم قمه زدم و مردم ، پس کی راه این امام حسین را ادامه بدهد ؟ به خدا زشته ! بس کنید ، آبروی ایران تو مجامع بین الملل رفت !خجالت داره ، وقت نو شدنه نه کهنه شدن آن هم کهنگی در اندازه های تحجر ! چرا به تاریخ مراجعه نمیکنید تا با ذات کریه این دین بیشتر آشنا بشید ؟ نمیدونم به شما مسلمون ها چی باید گفت ! ! !

 

رهی جز کعبه و بت خانه می پویم که می بینم

گروهی بت پرست اینجا و مشتی خود پرست آنجا

مولوی

 

تنها


+ نوشته شده در  چهارشنبه یازدهم بهمن 1385ساعت 13:12  توسط تنها   | 

به مناسبت این روزهای لعنتی ! این روزهایی که جهل و اختناق همسو شده اند ! ! ! روزگاری بدی ست و همین روزها شاید تمام شود ! ! ! گرچه بود و نبود این روزها دیگر فرقی نمیکند ! چون بعد از این گندخوارگان بدتر از این ها میاید ، و خون ما را به زیبایی خوراک خودمان میکنند ، ولی خوبیه رفتن این ها این است که عزیزان در تبعید به آغوش ما باز میگردند ، بزرگانی چون دکتر شفا دیگر دور از ما نیستند ، اگر این ها بروند ، اگر .... اگر ....

اما من به فردا ایمان دارم ، همه چیز عوض خواهد شد ، شک نکنید !!! به قول پسر تنهای خسته : روزی رو میبینم که دیکتاتور ایران ، مثل دیکتاتور عراق به دار بکشند ! مطمئن باشید تموم میشه ! ناهید رکسان ، حرف خوبی زده بود : " دولت جمکران ، فاسد شده است و عمرش به سر رسیده "

به مناسبت این زمونه لعنتی و این شبای سرد و بیروح این شعر رو تقدیمتان میکنم ! ! !

 

فردا که آزادی بیاد

 

 

 

عجب از اين خُفتنِ ما تو اين شبای لعنتی!

 

لَچَک کشيدن به سَر ِ نُه ساله‌های پاپتی!

 

عجب که هر حنجره‌ای گور ِ صدای آشناس

 

نشونه‌ی تير و کمون، قلبِ پرنده تو هواس

 

عجب از اين کُهنگیِ قصّه‌ی تکراریِ ما

 

ديوا هنوز تشنه می‌شن، تشنه‌ی خونِ پريا

 

 

 

بسّه ديگه! وقتشه که ترانه‌ها تازه بشن

 

خوب و بدیِ آدما، همينجا اندازه بشن

 

دوره‌ی اين دولتِ شب، تموم شده! بايد بره!

 

چشمای ما واسه سحر، يه عمره که منتظره

 

وقتشه ديگه وا بشه، قفلِ دَر ِ بسته شده

 

دختر ِ شيخِ مسجدَم، از اين شبا خسته شده

 

 

 

فردا که آزادی بياد، دوباره خورشيد می‌زنه

 

رو لبِ هر دلاوری، شعرِ ِ هم‌آوا شُدنه

 

فردا که خوشبختیُ به "يکی شدن" معنی کُنَن

 

می‌سوزه اين فصلِ سياهِ تاريخِ ميهنِ من

 

 

 

عجب از اين اسمِ شبِ گريه و داغِ آهنی

 

ساعتِ "هشت‌و‌نيم" و برنامه‌ی پوچِ خودزَنی

 

عجب که هر فکریُ با تهمتِ واهی می کُشَن

 

فقيرا هم هنوز توی رويای داس و چَکُّشَن

 

عجب از اين شکنجه‌ی درختا با تيغِ تبر

 

ببين هنوز سيا می‌شه، پاها و پشتِ کارگر

 

 

 

بسّه ديگه! وقتشه که ترانه‌ها تازه بشن

 

خوب و بدیِ آدما، همينجا اندازه بشن

 

دوره‌ی اين دولتِ شب، تموم شده! بايد بره!

 

چشمای ما واسه سحر، يه عمره که منتظره

 

وقتشه ديگه وا بشه، قفلِ دَر ِ بسته شده

 

دخترِ شيخِ مسجدَم، از اين شبا خسته شده

 

 

 

فردا که آزادی بياد، دوباره خورشيد می‌زنه

 

رو لبِ هر دلاوری، شعرِ ِ هم‌آوا شُدنه

 

فردا که خوشبختیُ به "يکی شدن" معنی کُنَن

 

می‌سوزه اين فصلِ سياهِ تاريخِ ميهنِ من

 

محمد مهدی مرادی

 


+ نوشته شده در  یکشنبه هشتم بهمن 1385ساعت 13:52  توسط تنها   | 

و آنگاه که کتابم را خواندی به دورش افکن و بیرون رو .

( آندره ژید – مائده های زمینی – مقدمه )

 

            به ما نیومده ! جدی میگم ، اصلا راست گفتن به من یکی نیومده من بهتره به همه دروغ بگم و چرند و پردند بنویسم ! اصلا من رو چه به حرف زدن ! من زر میزنم !!! آقاجون ، ببین من یکی هستم اینوره دنیا ، شما اونور دنیا ، آخه چه طور ممکنه که... ؟!؟!؟! هیچی الان یه آتیش دیگه میشه !
عزیزم ، ببین تو به هیچ انسان وامدار نبودی و نیستی ، تو یک آزاد مردی ، بدون هیچ ترسی این رو قبول کن ببین داداش من ، برای زندگی اینجا جای بدیه ! آدماش خوب نیستن ، هرکی هم خوب باشه ، محکوم به نابودیه ! ببین هرچی بوده گذشته ، اون بابا الان رفته و تو موندی و یه عالمه خاطره ! یه عالمه چرندیات که هرروز توی مغزت میچرخونی و به خودت می فهمونی که اون میاد ! آخه کی رو دیدی روی آب نقاشی کنه ؟ مگه میشه به یکی دل بست که رفته ! آخه پسر خوب ، معشوق بودن لیاقت میخواد ، که خیلی ها ندارن ، شاید اگه خود تو هم در این مقام قرار بگیری لیاقتش رو نداشته باشی !

حالا رفته ! میخوای چی کنی ؟ با حقیقت مگه می جنگن ؟ همینه که هست تو هم لنگه ماها هستی ، مثل همه توی عشق باید شکست بخوری ، تا به جایی برسی که یه روزی با این شعر برقصی :

 

رنج گل بلبل کشید و فیض گل را باد برد                      بیستون را عشق کند و شهرتش فرهاد برد

 

ببین ، راه ما یه چیزی هست که از اول تو فطرت ما بوده ، اصلا بوده ، هست و خواهد بود ! عوض کردن مسیر درست یه حماقته ! راهی که به منزل مقصود میرسه رو نباید عوض کرد ! ببین ، اصلا به نوعی ما همجنسگرایان ها به بشریت خدمت میکنیم ! میخوای بدونی چطوری ؟ ؟ بهت میگم :

ما با عشق پاکی که داریم ، یه دنیای زیبا میخواهیم ، یه دنیایی که من باشمو عشقم و تو باشی و عشقت ، تو این دنیا ، هیچ موجودی اضافه نمیشه ، ما خیانت نمیکنیم ، بندگی تموم میشه ، خدا به گورستان میره ! ادیان نابود میشن ، این تمام چیزیه که باعث به وجود آمدن سقراط و افلاطون و هدایت و شوپنهاور و کافکا و ... شده ! اونها میومدن تا بگن از ظلمی که به بشر میشه ، و از خداهای پوچ بگن و ادیان پوچ تر ، و ما همجنسگرایان بدون هیچ زحمتی که به خودمون بدیم ، تنها با یک عشق پاک و آسمانی تمام آروزهای این بزرگان رو برآورده میکنیم ! ما بزرگتر از پوچیم ! ما برای عشق و انسانیت میجنگیم ! اونوقت تو میخوای راه رو عوض کنی ؟ عاقل باش پسر خوب ! آینده با عشق هایی زیبا منتظر من و توئه ! مطمئن باش آینده از آن ماست ! درسته همین روزها بهمون بد میگذره اما .... اما .. تموم میشه ! به قشنگی قلبت قسم راست میگم ! پایدار باش ! هرچی گذشته رو فراموش کن ! اصلا یادت نباشه که چی شد و چی بود ! آینده زیباست ! اصلا به قول یکی که خیلی به تو شبیه بود : زمان بهترین معجزه گره !

یه روز از همین روزا ، یکی میاد تو سرنوشتت ، یکی که من نیستم ! یکی دیگست ! اون یه مرده که تو لایق اونی و اون لایق تو ! به قول دوست مکزیکیم : " عشق به سمتت میاد ، لازم نیست دنبالش بگردی " چنان عشق قشنگی میاد که اصلا یادت بره ، قصه هاتو ! اون روز وبلاگ رو حذف میکنی و یه بلاگ میسازی به اسم : عشقی آسمانی یا زیباتر از زیبا ! میگی نه نگاه کن ! در ضمن بابت هیچ چیز معذرت میخواهم .

راستی به جمله بالای متن هم عمل کن ، بعد از این که این متن رو خوندی فراموش کن ، چه کسی این رو برای تو گفته ! ممنون میشم !

 

در عشق ، عاشق و معشوق برای یکدیگر آسمانی برای پروازند . بدون دیگری هم میتوان پرواز کرد ولی آسمانی  برای پرواز نخواهی داشت ، برای پرواز تو به آسمان آگاهی نیاز داری و آن را دیگری به تو میبخشد ، وقتی که وجود دیگری برای تو گشوده شود و تو به سمت او حرکت کنی میتوانی پرواز کنی .

( الماس های آگاهی – اوشو – 498 )

 

تنها


+ نوشته شده در  شنبه هفتم بهمن 1385ساعت 13:28  توسط تنها   | 

شهر یاران بود و خاک مهربانان این دیار                    مهربانی کی سر آمد ، یاران را چه شد ؟

 

 

            امروزه اگر بخواهیم به بررسی دلایل به وجود آمدن انقلاب اسلامی بپردازیم ، بی شک باید جست و جویی در نوشتارهای محققان و نو اندیشان مان کنیم ، که به لطف فواره های خون در کشور ما نیستند و همه سر به دیار غربت نهاده اند . براندازی سال 57 پس از هفتاد سال  طرح های استعماری از سوی انگلیس به وقوع پیوست ، برای مثال میتوان به دخالت انگلیسی ها در انقلاب مشروطه اشاره کرد ، که در نهایت ، این انقلاب که بر نو اندیشی غربی بنا شده بود و با دخالت بزرگمردی چون سردار اسعد بختیاری برپا مانده بود ، به ملایان سپرده شد .

اینکه چه بر سر این کشور آمد حتی برای نو اندیشان ما نیز به نوعی در پرده ای از ابهام قرار دارد ، اما بهترین نگاه به این اتفاق شوم را ، دکتر علی میرفطروس داشته است که میگوید : "    انقلاب اسلامي ايران شايد نالازم ترين و غيرضروري ترين انقلاب در تاريخ انقلاب هاي دو قرن اخير بود زيرا بیشتر انقلاب هاي دو قرن اخير در اوج انحطاط اقتصادي و زوال اجتماعي روي داده اند، در حاليكه انقلاب 57 در دوران رشد اقتصادي و رونق مناسبات اجتماعي بوقوع پيوسته است. از اين گذشته، وقوع دو رويداد عمدتاً غيرمذهبي (لائيك) يعني انقلاب مشروطيت (1906) و جنبش ملي كردن صنعت نفت در ايران (1950) ابهامات و تناقضات موجود در چرائي ظهور خميني و وقوع انقلاب اسلامي را دو چندان مي كند." ( تاملاتی در انقلاب اسلامی – دکتر میر فطروس )

این انقلاب برای این محقق هم به نوعی در ابهام قرار دارد ، وی در قسمت دیگری از این مقاله میگوید :

" اوّل: انقلاب مشروطیت.

دوّم: جنبش ملّی کردن صنعت نفت.

سوّم: شورش 15 خرداد 42.

وی در ادامه میگوید :" در هر کدام از سه دور فوق ، ایران ما از سال 57 اسلامی تر بوده است .... "

و این سخن هم گواه دیگری بر یاری ها استعمار در راه رسیدن به این انقلاب است ، برای روشن تر شدن مثال دیگری میزنم :

در جلسه ای که قبل از انقلاب برای پایدار ماندن یا نماندن پهلوی ها برگزار شد ( این جلسه توسط برژینسکی افشا شده است ) یکی از افرادی که به براندازی رای داد ، یار و یاور امروزی سید محمد خاتمی ، جناب پرزیدنت کارتر بود ! همین شخص در اواخر حکومت پهلوی به طور ناگهانی اعلام حمایت از پهلوی میکند و مردم ایران که بر اثر تبلیغات آنروزها دل خوشی از آمریکا نداشته اند ناگهان احساس همنوع بودن شاهنشاه با آمریکایی ها را میکنند ! و این به نوعی مردم را بر علیه شاه ایران بدبین تر از پیش میکند ، نمونه این نوع استعمار گری ، فاجعه ای است که در لبنان در شرف وقوع است ، مردم که بر اثر تبلیغات دل خوشی از دولت مقلوک ندارند ناگهان امروز متوجه شدند که فرانسه و  آمریکا قصد دادن وام به دولت این کشور را دارند !

استعمار در آن روزگار از چهره ی خائنی چون مصدق یک قهرمان  ساخته بود ! مصدق را که یک خائن بزرگ تاریخی بود آنچنان بزرگ کردند که مردم خیانت بزرگ وی یعنی بخشش شرکت پترلیوم را فراموش کردند ! حتی مردم به این نکته که مصدق قصد ایجاد راه آهن در عرض کشور را داشته هم توجه نمیکردند !

دکتر اسماعیل نوری اعلا در یکی از مقالات خود میگوید :
" ... برخی از انديشمندان ما مسئله را به خيلی پيشتر می برند، گاه از انقلاب مشروطه شروع
می کنند و گاه از آغاز خودکامگی رضا شاه می گويند. و در اين ميانه ديگرانی هم هستند که به هر دليل يک اگر هم اضافه می کنند: اگر ۲۸ مرداد پيش نيامده بود، اگر قيام ۱۵ خرداد ۴۲ سرکوب نمی شد، اگر خمينی را پس از دستگيری کشته بودند، اگر شريعتی و آل احمد زودتر مرده بودند، اگر جشن های تاجگزاری نبود، اگر جشن هنر شيراز برگذار نمی شد، اگر شاه سرطان نداشت، اگر سن و سال وليعهد بيشتر بود، اگر داريوش همايون نامهء دربار عليه خمينی را به روزنامهء اطلاعات نفرستاده بود، اگر شاه عدهء زيادی را در سال ۱۳۵۷ کشته بود، اگر ارتش اعلام بيطرفی نکرده بود... يعنی، با هر اگری دليلی هم برای سقوط رژيم پادشاهی پيشنهاد می شود. "

(بيابانگردان چگونه پيروز می شوند؟ - دکتر نوری اعلا )

حتی این اندیشمند هم هنوز درست نمیداند که چگونه این انقلاب به وقوع پیوست و برای وی هم دلایل آن در ابهام قرار دارد و به گمانه زنی اکتفا میکند ، که این هم یکی از ویژگی های بازشناسی تاریخ است !

به هر حال در بهترین دید باید اعتراف کرد که در ایران انقلاب رخ نداده و زحمت این شورش بر دوش ناتو و استعمار گران بوده است !

در مقاله بعدی به بررسی وعده های فریبنده روح الله خمینی میپردازم !

  • آنچه در بالا آمد تنها یک نقد شتابزده بود نه بیشتر !
  • این سلسله مقالات را من تا روز 22 بهمن به حظورتان تقدیم خواهم کرد !
  • پیشاپیش از شما متشکرم ...

 

هزاره ای که به پایان میرسد ، هزاره ورشکسته تاریخ ایران است ، زیرا هزاره ای است که با شاهنامه فردوسی آغاز شده و با توضیح المسائل خمینی پایان یافته است . قرنی نیز که به پایان میرسد ورشکسته ترین قرن این هزاره است ، زیرا قرنی است که با انقلاب مشروطیت شروع شده و با انقلاب جاروکشان به سر رسیده است ، جاروکشانی که با شعار یا مرگ یا خمینی به پیشباز هزاره سوم رفتند و در همان سال هایی که انسان هایی خود پا به ماه میگذاشتند اینان از دور چهره امام خویش را در آن دیدند .

( شجاع الدین شفا – تولدی دیگر – سرآغاز –چاپ 1999 )

 

تنها

 

 


+ نوشته شده در  جمعه ششم بهمن 1385ساعت 21:35  توسط تنها   | 

" میگویند : خرد را کرانه ای نیست و حماقت را مرزی "

(از طرف تنها ، تقدیم به پدرام )

 

ما یه مربی تو باشگاهمون داریم ، خیلی آدم باحالیه هر وقت منو میبینه میگه : خوشگلی بابا ؟ دیشب هم که میخواستم برم داخل یه دفعه دیدم یه صدای بوس اومد ، گفتم : خدا رحم کنه ، این دیگه کیه ؟ بر گشتم دیدم همون مربی ما هست که میگه : خوشگلی بابا ؟ خوب این یکی رو بی خیال !

دیشب ، ما طبق تعهد کاری خودمان ( بابک بهتر میداند که من خبرنگار سی ان ان هستم ) ، قول دادیم به بابک خرم آبادی که به بررسی معضلات گفتارهای دکتر پدرام بپردازیم ، اما صبح که از خواب پا شدم متوجه شدم که طبق تعهدات اخلاقیمان ، خوب نیست ای کار را انجام دهیم و طرف خودش با دستان خودش گور خودش را کنده ، دیگر ما را برای کمک راهی نیست ! این روهم بی خیال فعلا !

آقا ، این رفیق ما عجب آدم بی رودربایستی هستش ، به جون خودم دیروز که باش حرف میزدم چسبوندم عجیب !!! این دوست نادیده ما در اولین گفتوگوی موبایلی که با ما داشت بدون هیچ گونه تردیدی به ما حکم نمود که : شعورت را زیاد کن ! ما هم گفتیم چشم اما در دلمان گفتیم : وای به حال آنکه میخواهد عمرش را با تو بسر کند ! این را هم بی خیال شوید لطفا !

یکی از دوستان ما که به غلت تعهدات اخلاقی نامش را افشا نمیکنیم ، دیشب در محیط مجازی به ما گفت : پسر تو چرا اینقدر دوست داشتنی هستی ؟ ما هم در آن لحظه به علت کهولت سن نتوانستیم جوابی درخور به وی بدهیم ولی اکنون چنین میگوییم : دل به دل را دارد ! این راهم بیخیال باشید !

اقا این دوست ما در بلاگ پسر واقعا ترکانده است و عکس هایی میگذارد که آدم حال به حولی میشود ما در همین راستا از وی درخواست میکنیم به جای عکس های آنچنانی ، عکس هایی شیک تر و جوانتر بگذارد که اگر هم احیانا یک ستون پنجم به وبلاگش سر زد حالش به هم نخورد و هر چه از دهانش در میاید نثار ما بنماید ! این رو اگه بی خیال نشی ناراحت میشم !

دوستان من خبری بسیار دردناک برایتان دارم ! خبری که جیگرتان را به جلیز و ولیز می اندازد خبری که روحتان را خواهد سوزاند و میدانم از این رخداد به سردابه الکل پناه خواهید برد ! عزیزان من ،" تنها تنها زاده " زین پس شاید نتوانم با این سرعت آپ کنم ، و خیلی که بتوانم هفته ای 2 یا 3 بار ! امیدوارم مرا به خاطر این گناه ببخشید ! من بی تقصیرم و بیگناهم ! مرا ببخشید ، چون ابر در بهاران ! اصلا اگر هم نمی بخشی بی خیال !

در ضمن در انتها به اطلاع عموم میرسانم که این حقیر این پست را تقدیم به روح دکتر پدرام میکنم ، و امیدوارم در افغانستان مورد تجاوز قرار نگیرد !!! و در انتها شعری را نیز به روح ایشان تقدیم میکنم از طرف تمام همجنسگرایان :

خر به سعی ، آدمی نخواهد شد
گر چه در پای منبری باشد
و آدمی را که تربیت نکنند
تا به صد سالگی خری باشد

 ( سعدی )  

 

تنها


+ نوشته شده در  پنجشنبه پنجم بهمن 1385ساعت 11:8  توسط تنها   | 

زندگی تنها از امروز و از همین لحظه دگرگون میشود! تنها ، نیاز به آن دارد که همچون سمندر افسانه ای از درون خاکستر آتشی که در آن سوخته است ، دیگر باره جوان و پویا سر بر آورد . تنها ، نیاز به تولدی دیگر دارد .

( از تراوشات ذهن تنها )

 

چند روزی که گذشت ، روزهایی بود پر از التهاب و مشکلات روحی برای من ، که هنوز هم رخت از زندگی من برنبسته اند . در روزهای گذشته با مشکلاتی روبرو بودم که آن پست معروف خود را با عنوان " آخرین ها !!! " نوشتم و امروز قصد داشتم که آن پست را حذف کنم اما سخنان شما آنچنان با من سخن گفتند و همدردی کردند که حیف دیدم این یک ورق را حذف کنم و همچنان آن پست را باقی گذاشتم تا یادگاری باشد از یک جنون آنی ، از یک لحظه ی درگیر و از یک مشکل روحی سخت !

تنها ، زنده میماند ، حتی اگر تنها بمیرد ! تنها زنده میماند تا بر دهان پست دنیا مشتی کوبیده باشد ، به جای تمام مشت هایی که خورده و میخورد . تنها همچنان میماند ، زیرا عشق شما را نمیتواند به تنگنای گور ببرد بلکه عشق و محبت های شما نیاز به فضایی به اندازه آسمان دارد ، آسمانی که کبود بود و شما برایم به آن رنگ آبی زده اید ، آسمانی که روزی جای عشق بازی هایتان و عشق بازی هایمان خواهد بود .

تنها ، از تنهایی ، تنها و تنها نام تنها را به دوش میکشد و در آغوش پاک شما هیچ گاه تنها نیست . تنها با خودش تعهد کرده که دیگر غمگین نکند کسی را .

تنها دفتر شعری داشت که در آن از غصه هایش مینوشت – از سه سال پیش تا دیروز – و امروز آن دفتر نگون بخت را آتش زد تا دیگر اثری از غم غصه برایش نمانده باشد ، عکس آخرین معشوقش را به دور انداخت و فراموش کرد حتی نامش را .

تنها از امروز متعلق به شماست به شمایی که وجودتان از سبزه های دشت سبز تر است و سرخی آوایتان دل من را در این گوشه از ایران میلرزاند . تنها متعلق به همه شماست ، و همچنان به دوستیش با شما پایبند است .

تنها ، به امید آن میماند که به آرزوی ساده و بی ریای خود برسد .و از تنهایی رها شود . تنها با شما تنها نیست و شما تنهایی را بر وی حرام میکنید ، شما که قلبتان به زیبای چکامه های شاعران ایرانی ست .

تنها را از خود بدانید و با او بگویید و بخندید ، چنان چه تا دیروز با اشک های او اشک میریختید ، زین پس بخندید ، اشک شما پاک تر از آن هست که بر زمین بیافتد .

تنها اعتراف میکند که در خواب و رویا ، عزیزانی مانند شما را میدیده و امروز که با شما همکلام است به خود میگوید که خواب ندیده بلکه به پیشواز حقیقت رفته بوده است .

تنها ، حرفهای زیادی برای گفتن دارد و بعضی وقتها میگوید : حیف است کسی چون تنها جایش در گور باشد . تنها، از شما گفته و از شما میگوید و خواهد گفت ، تنها از درد وطن میگود از مادر پیر دربدری که سیاهی روزش چون سیاهی چهره ی اعراب بیابان حجاز است ، تنها از دردهای خودش و خودتان و خودمان میگوید و در راه آزادی ایران و آزادی جان و فکر ، با تمام قوا و با اعتقاد راسخ و سستی نا پذیر به اهورا مزدا قدم برمیدارد و میداند که اهورا مزدا وی را در این راه پر پیچ و خم دنیا تنها نمیگذارد ، آنچنان که روزی دست داریوش و کوروش کبیر را گرفته .

تنها همچنان میگوید ، تنها خواهد گفت و تنها خواهد شنید آنچه را که شما میگویید !!!

 

دوستدار شما تنها 

 

ما زنده به آنیم که آرام نگیریم                                              موجیم که آسودگی ما عدم ماست

 

 

تنها

 


+ نوشته شده در  چهارشنبه چهارم بهمن 1385ساعت 10:24  توسط تنها   | 

در این چند روز هرچه گشتم جایی را به نام دوزخ پیدا نکردم ، لطفا این موشوع را به اطلاع کلودل نیز برسان . آندره ژید

( گزیده ای از یادداشت پیش از مرگ آندره ژید )

 

یه شک عجیب داره من رو آزار میده ! قبل از این که مشکلات به این شدت برام پیش بیاد عمرا ، به مرگ و اینجور چیزهای فکرمیکردم ، گرچه پس از سه بار خودکشی دیگه مرگ و زندگی برای من عادی شده ! من مثل یه مرده هستم که نفس میکشد ، در اطاق خودش زنده به گور شده و با چرندیات فلسفی روزگار را سپری میکند ! من یک انسان معمولی نیستم ، من جانداری هستم که روانم بسیار پریشان است ، و از این پریشانی گاهی لذت میبرم ، تو گویا که به نوعی سادیسم سخت مبتلا شده باشم و نسبت به خودم عقده داشته باشم ، به جرم هایی که هیچ وقت مرتکب نشدم قسم میخورم که من یک موجود روانی هستم ! در زندگی تنها یک هدف دارم و آن هم رهایی از گودالی که در این شهر برای خودم کنده ام است ، اما افسوس که این گودال عمیق تر از آن است ، که بتوان از آن رها شد .

صبح که از خواب پا میشم ، هنوز چشمای بی روحم را باز نکرده ام که خود را لعنت کرده و پای این کامپیوتر لعنت شده مینشینم ! که ببینم دوستایی که هیچ وقت ندیدمشون برام چی نوشتن ! و دوستای خوبم هم در این چند وقت همیشه من رو پیش خودم رو سفید کردند ! یه حرف جدی که در زندگی من وجود داره اینه که من واقعا دنبال یک زندگی ساده هستم یه زندگی پر از عشق اما ، نیست دیگه ! هرکی یه جوری زنده گی میکنه ، من خودم را در دادگاه خودم محکوم کردم و برای خودم حبس ابد در میان جمع بریدم ! من در میان جمع حبس هستم ، آن هم انفرادی و هیچ کس را هم به این سلول کوچک راه نمیدهم ، و هر ابلهی که قصد ورود به این سلول را داشته ، با کلمه گمشو مواجه شده !

من در زندگی همیشه ، به تمام دوستان و آشنایانم محبت کرده و هیچ گاه حتی فکر این که کسی را آزار دهم را هم نداشته ام ... این رو من نمیگم ، هرکی که من رو از نزدیک میشناسه میدونه که ، تنهایی به اندازه ی یک ریگ بیابان هم من رو بد اخلاق و تند خو نکرده ! اما به آنانی که پایبند بودم ، با آنچنان بد خلقی و ستیزی به استقبال من میایند که تو گمان میکنی که به استقبال قاتل پدرشان می آیند !

تنها ، نامی است که در این وبلاگ برای خودم انتخاب کردم ! نامی که در خور کسی است که آبرویی دیگر برای خود باقی نگذاشته ! این نام در خور من است که در تنهایی خود میسوزم و اگر روزی هم دلم بگیرد ، بهترین همدرد من بالش تختخواب من است که بوی اشک گرفته . تنهایی دردی است که خودم برای خودم خواسته ام ، و تنها خودم مقصر هستم ، خیلی های دیگه هم تنها هستند ولی آنها بی گناهن و من گناهم تنها و تنها انتخاب تنهایی در برابر آزادی خودم است .

من از تنهایی خودم بیزارم ، همونطور که از خودم هم بیزارم ! ای کاش راه فراری بود ، من زندگی را دوست دارم اما این چیزی که تا کنون دیده ام چیزی به جز زجر نبوده ، چیزی به جز بی مهری و بی عشقی نبوده !!! من تنها هستم و شاید تنها بمانم و شاید تنها بمیرم ! این غده سرطانی تنها 5 روز است که در من پیدا شده  ، غده ای که معلوم نیست خوش خیم است یا بد خیم ولی هرچه هست در چشمان من نیز رخنه کرده ! اما من بیگناهم ....

 

غروب روز اول لیک ، تنها

در این خلوتگه غوکان مفلوک

به یاد آن حکایت ها که رفته است

ز عمق برکه یک دم ناله زد غوک ....

 

بهار آمد ، نبود اما حیاتی

در این ویرانسرای محنت آور

بهار آمد ، دریغا از نشاطی

که شمع افروزد و بگشایدش در !

( احمد شاملو – هوای تازه – بهار خاموش )

 

 

تنها


+ نوشته شده در  سه شنبه سوم بهمن 1385ساعت 14:27  توسط تنها   | 

اين يه داستان نيس ماجراي ساده ي يکي از شبهاي اخيره که با کمي تغييرنوشتمش........

تو يه چيزت شده پسر >>>>

شب شده بود. تنها صداي پارس سگهاي ولگرد شنيده مي شد .اينجا دماي شب به 15 درجه زير صفر ميرسه اما براي يه شبگرد حرفه يي اين چيزا معني نداره.

پا تو خيابون مي ذارم.بارش نرم گلبرفهاي ترد ؛چراغهاي نئون و کاجهاي خفته تنها تفسيرگران سکوت شب اند. شبي که شبه اما بوي استبداد نمي ده...انگشتام ودکاي روسي رو ته جيبم لمس مي کنن... يه ودکا هميشه تو جيبمه براي وقت مبادا.

بايد سر قرار پيش شاهرخ باشم ..اما هنوز وقت هست.دوست دارم قدم بزنم..تنها چيزي که يه شبگرد رو تهديد مي کنه سگاي ولگردن و گاهي هم گرگهاي گرسنه اي  که تک و توک وارد شهر ميشن... تا يه ماهه ديگه بهم پروانه حمل سلاح مي دن ..البته اگه تا اونوقت شکار سگ وگرگ نشم.

سرراهم کليساس. پيرمرد کشيش رفيقمه...کاتوليک و الزاما مجرد...کريسمس دعوتم کرد..ادم جالبيه ميگه مسيح پيغمبر نبود.يه اومانيست بودوداراي قدرت انرژي درماني.اما از فلسفه يوناني خبر داشت.. .از جوهر انسانگراي اين فلسفه..خواست اين انديشه رو به اسم پيغمبر تو عوام جا بندازه(يه خداي زميني که به شکل انسانه و درداشو مي فهمه) اما ملاها فهميدن و کشتنش.. ميگه اعتراف هم يه روشيه برا خالي شدن...بهش ميگم اقاي ..... ميخوام پيشت اعتراف کنم اما حال حالاها نه... ميگه خيلي قالتاقي دکتر....تو همين فکرام که به کليسا ميرسم .ناقوس زرد رنگ کليسا رو کلاه برف پوشونده ونور زرد تيره اي از پشت پنجره اتاق کشيش ؛خيابونو روشن کرده ...آره حتما بيداره و داره کتاب مي خونه ..چند ضربه آهسته به پنجره ميزنم ... مياد بيرون ...هنوز کاج کريسمس تو اتاقشه .روي ميز؛شيريني و شکلات و قهوه با يه مجسمه مسيح مصلوب جلب توجه مي کنه...ياد حرف هميشگيش ميفتم که ميگه: مسلمون تو که مجردي چرا کشيش نمي شي ..منم بهش ميگم آخه ميخوام مثل مسيح زندگي بکنم..بعدش ميزنه زير خنده و جيغ ميزنه... کشيش از جيمز جويس خوشش مياد به خصوص داستان خواهرها که بارها سرتفسيرش جر و بحث کرديم.مدتي مي گذره

نفس عميقي مي کشم..کشيش نه مي ذاره و نه ورمي داره ميگه:تو يه چيزت شده پسر. ازم پنهون نکن.فقط بگو طرف خبر داره؟

نمي ذارم ادامه بده..ميگم قرار دارم بايد برم اومدم ببينمت. اونم چون از اينجا رد مي شدم..تا دم در بدرقم ميکنه

 اما حرفشو ميزنه:من فکر مي کردم تو گرگ بارون ديد ه اي اما هنوز بچه يي..دست وردار. اينهمه بيننده داري ..اينهمه دانشجو دور وبرت مي پلکن.. روزي دهها ايميل و نامه برات مياد....قباحت داره دکتر.

حوصله ندارم .مي بوسمش و مي زنم بيرون..کشيش داد ميزنه: اگه بميري برام مهم نيس .چيزي که رنجم ميده اينه که اعتراف نکني.

بهش ميگم مرده خوري ديگه...........................................

اي بابا شاهرخ که تو پياده رو وايساده... مثل اينکه دير شده..آره... تا به خودم ميام مي بينم انگشتاي سردمو تو دستهاي گرمش فشار ميده ..از پله ها ميريم بالا.. لباسشو مي کنه ..با يه زير پيرهني آبي که اسمشو به انگليسي روش نوشته منو بغل مي کنه و ميندازه رو تختخواب ..ماساژم ميده ...( اون لحظه يي رو که يه دوست کنارت باشه نمي شه با چيزي عوضش کرد)..بگذريم شاهرخ برام شام مياره...کمي گوشت ماهي با سيب زميني سرخ کرده...حالاديگه پيش خودم فکر مي کنم اين يه امتيازه که شاهرخ خنگه ..امان از کشيش ....شاهرخ دانشگاه مي ره اما کتابخون نيس ولي تا بخواي تو ترسوندن استاده..بهم ميگه اگه مجبور بشم مثل قهرمان فيلم (مصيبت) باهات رفتار مي کنم که نويسنده مورد علاقشو تو خونه اش زندوني کرد و اخرش دست و پاشو شکست تا فرار نکنه... بعضي وقتا فکر مي کنم بايد بهش تسليم بشم ودربست در اختيارش باشم.. اما چه کنم اصلا با من همزبون نيس .. غول خداس بي نهايت خوشگل وبامرام اما بي نهايت کله خر..نمي دونم من چه سنخيتي باهاش دارم که اينقده پيله کرده..توي اين فکرام که احساس مي کنم خنکي شراب گلومو تحريک مي کنه... شاهرخ خيلي خوشش مياد تو حلقم شراب بريزه وبعد لبان مرطوبمو بمکه....يه ريز دري وري ميگه منم سرمو تکون مي دم واصلا هاليم نيست چه کوفتيو دارم مي خورم... نه ديگه

از سرميز بلند ميشم ميگم: شاهرخ بايد برم ... شاهرخ از تعجب شاخ در مياره.... ميگم : کار دارم. نوشتني دارم .بايد به ايميل هاي بيننده ها جواب بدم کارام عقب مونده و.....

شاهرخ دستشو رو پيشونيم ميذاره .. ميگم حالم خوبه بايد برم ...شاهرخ انگار تاکسيدرمي  شده . ميگم تو بيرون نيا سرما مي خوري..شاهرخ داد ميزنه: چته پدي!... با عجله خودمو به خيابون ميرسونم.اولين تاکسي رو صدا ميزنم. گرماي داخل تاکسي آزارم ميده دوتا از شيشه هاي بغلو مي کشم پايين ... تنها دلخوشيم اينه که دارم ميرم خونه و اينکه راننده ها؛ مشتريهاي اين وقت شبشونو مي شناسن .نه فضولن و نه ادما رو دوست دارن به همين خاطروقت پياده شدن بقيه پولو ازش نمي گيرم...اتاق سرد شده وداريوش هنوز داره مي خونه..:تو منواز من گرفتي تو منودادي به خورشيد.

فقط مي خوام خودمو بندازم رو تشک و يه دل سير گريه کنم ...اون مي دونه؟

...............................................

هرگونه اقتباس و انتحال و برداشت و ناخنک به اين نبشته ويروسي بدون اجازه تنها؛ اثرات شوم دارد و مجرم به اشد مجازات يعني تنهايي دچار خواهد شد.

 

دکتر پدرام رضوی


+ نوشته شده در  سه شنبه سوم بهمن 1385ساعت 9:34  توسط   | 

" _ در تمام شب چراغی نیست

در تمام دشت

نیست یک فریاد ....

 

ای خداوندان ظلمت شاد !

از بهشت گندتان ، ما را

جاودانه بی نصیبی باد !

 

باد تا فانوس شیطان را بر آویزم

در وراق هر شکنجه گاه این فردوس ظلم آئین !

 

باد تا شب های افسون مایه تان را ، من

به فروغ صد هزاران آفتاب جاودانی تر کنم نفرین ! "

( هوای تازه – لعنت – احمد شاملو )

 

زندگی حوصله میخواد ، عشق میخواد ، صمیمیت میخواد . اما حیف که زندگی نفرین شده من هیچ کدوم از اینها را ندارد ! ! !

در عوض ، سرکوب ، مشکل ، دردسر و ... تا دلت بخواهد دارد ! انقدر بدبختی داره که صبح که از خواب پا میشم ، خودمو لعنت کنم چون دنیا یه روز دیگه مجبور به تحمل منه ! چون که هیچ عشقی ندارم چون که هر روز غروب باید گریه کنم ! ( آریا تو رو خدا نگو امیدوار باش ، که نمیشه ! )

کارم همینه ، خونه ، باشگاه ، دانشگاه ، یکی از یکی هم برام بی فایده تره ! به خدا همین 20 روزی که این بلگ رو درست کردم صد بار زده به سرم که خودمو بکشم و از شر همه راحت بشم ! حتی از شر خودم ! به جون خودم نای موندن تو این دنیا پوچ و بی مصرف را ندارم .

به خدا دنبال یه راه مطمئن برای مردن میگردم ! میترسم که این بار هم زنده بمونم و جلو بابام این ها داغونتر بشم ، بعضی وقتا فکر میکنم من مال این دنیا نیستم اصلا بعضی وقتها به این نتیجه میرسم که مرد زندگی نیستم ! این رو مطمئنم که ، روزهای آخر زندگیمه ( معذرت میخوام آریا ، نمیتونم به عهدم وفا کنم )!

من همین روز ها تموم میشم ! و قصه خودمو با خودم به گور میبرم ! میرم جایی که حتی گرمترین دستها هم وجود سردم رو گرم نکنه ! میرم زیر خاک ، اصلا لیاقتم بیشتر از اونجا نیست !

رهای عزیز اگر تو همین روزها شنیدی یکی تو شهرت خودکشی کرده بدون ، همونی بود که نمیتونست با تو باشه ، بدون که یه انسان بیگناه به جرمی که مرتکب نشده ، محاکمه میشه !

دکتر پدرام ، مطمئنم اگه ایران بودی میومدم پیشت ، ولی حیف که از من دوری ! حیف ! حیف ! حیف ! واقعا دلم میخواست پیش کسی مثل شما بودم ، اما حیف!!!!!!!!!!!!

بابک تو کسی هستی که مثل من سختی ها کشیدی و من رو میفهمی ! تو میدونی که کارد رو کجای گلومه که میخوام برم ! میفهمی ؟ واقعا ؟

وفا ، اون روزی که میرم دلم برای تو و مهربونی هات تنگ میشه ! روز رفتنم ، یه روز از همین زمستون سرده که خونم رو میخوره ! وفا گاهی وقت ها به تو حسودی میکنم ، چون تو کسی را به خاطر رنگ طلایی گندم دوست داری ولی من از همه رنگ ها بیزارم زیرا تیره گی زندگی من اجازه نمیده تا رنگی را ببینم !

به خدا همین چند روزی که این بلاگ رو تاسیس کردم به خیلی از شماها دلبسته شدم شماها بخشی از زندگی من شدید ! من قول دادم که یه روز تمام وجودم را براتون یادگار بزارم و تا موقعی که خواهم رفت ، مطمئن باشید که تکه از قلبم را برایتان کنار گذاشتم !

تا امروز ، یعنی تا حدود 30 دقیقه پیش من داشتم خودمو لعنت میکردم به خاطر عاشق بودنم ، اما از 29 دقیقه پیش خودمو لعنت میکنم به خاطر بی عشق و تنها بودنم در زندگی ! به راستی که ما محکومین به صد سال تنهایی هستیم ! به درستی که آنچه در رمان صد سال تنهایی گذشت بر سر ما میاد در یک قسمت این رمان " سرهنگ ائورلیانو بوئیندیا " میگه : " انسان ها زمانی میمیرند که بخواهند ، نه زمانی که باید ! "

و من تا آخر این زمستون سرد ، دست مرگ را برای خودم انتخاب میکنم ! !!

 

.... در آینه که نگاه کردم ، دیدم خیلی تکیده و لاغر شده ام . به دشواری راه میرفتم ، اطاق در هم بر هم است . من تنها هستم .

( صادق هدایت- زنده به گور )

تنها


+ نوشته شده در  دوشنبه دوم بهمن 1385ساعت 19:39  توسط تنها   | 

آدمی بقدری نادان و ساده لوحانه می اندیشد که بلا را بلای طبیعی و باران رالطف ورحمت قلمداد می نماید ، مصیبتهای جهان را طبیعی یا شیطانی میداند در حالی که پدیده های مثبت جهان را با خداوند قیاس میگیرد .

( زمان خدایان _ امیر حیدری خوئی )

 

آقا جات خالی بود ! دیروز امتحان داشتم و با استاد حرفم شد و برگه سفید رو پرت کردم تو صورتش !!! مرتیکه امتحان قبلی که من کلی نوشته بودم بهم داده 3 ، بهش میگم : جناب شما اگر برگه من رو صحیح میکردی ، نمیگم میگرفتم 20 اما لااقل میگرفتم 4 !

نه که قده گوساله فهم و شعور نداره ، بالا برگم نوشت : حذف است !!!

منم 4 تا برگه رو که سفید بود رو محکم ، با آخرین زوری که داشتم پرت کردم تو صورتش ! ! ! و طوری که بشنوه گفتم : اگه بچه شهید نبودی ، الان داشتی گوسفند میچروندی !

خلاصه من که پا شدم ، چند تایی دیگه هم پشت سر من پا شدن و اومدن پایین ، انقده سر و صدا کردیم و مغز ملت رو گرفتیم کار ، که بعد از امتحان که میخواست از تو سالن رد شه بره تو ماشینش بشینه ، تا خود در ماشین ، ملت – بلند- فحش خواهر و مادر نثارش میکردن !!!!

منم جلو در رفتم پیشش و گفتم : اینم آخر عاقبتت !!!

*

امروز هم یک امتحان دیگه با همون یارو داشتم ، به علت برف سنگینی که اومده نتونستم برم ، و ته دلم گفتم : فلان مادرش !!!

*

بچه ها باور کنید من اصلا مقصر نبودم !

یارو به ما یه جزوه سه صفحه ای داده و گفته از این سوال میاد ! ما هم رفتیم ترکوندیم اما سر جلسه میبینیم سوال ها اصلا ربطی به جزوش نداره !

تو امتحان قبلی ، تمام همشهریاش و تمام سید ها رو قبول کرده که از 130 نفر دانش آموز میشن حدو 10 نفر بقیه رو از دم انداخته !!! اونوقت بابک میگه چرا میگی خراب شه استانتون ....

 

*در ضمن اون جمله بالا به این متن هیچ ربطی نداره ! برای یه نفر نوشتم که قشنگ یه جاش بسوزه ! !!

*از این که در متن بالا بی ادبی کردم معذرت میخوام !

* در ضمن اون طرحی که ماهان ( اقیانوس شک ) داده بود ، جالبه اما شدنی نیست !کاش وفا بود و یه قرار چت مسنجری میذاشت به نظر من خیلی حال میده که یه شب تمام بلاگر های گی جمع بشن و با هم درد و دل کنن ! ! !

* من این مدت یه سری شوخی ها با بعضی ها کردم که خوشبختانه همشون شوخی بوده و هیچ راهی با واقعیت نداشته ! من به هیچ وجه عاشق نیستم و نیستم دیگه ! حرفیه ؟

* در پیمانی که دیشب داشتم ، قول دادم که دیگه کارای خطر ناک انجام ندم ، به همین خاطر امروز نرفتم برف پارو کنم! باور کن خطرناکه ! اومدی سر خوردم ، پام شکست ! تکلیف چیه ؟ دیگه از قدیم میگن مرده و قولش و حالا که قراره کار خطر ناک نکنم  بابام تنهایی داره برف پارو میکنه !!! و مطمئنم توی دلش میگه : از دست این بچه ک...ن گشاد !!!

 

خوش باشید

تنها

 


+ نوشته شده در  دوشنبه دوم بهمن 1385ساعت 10:49  توسط تنها   | 

ايران کهن ما٬ نخستين و بزرگترين قربانی امپرياليسم بيابانی تازه نفسی بود که خلافت عرب بر آن رنگ سبز مذهب زده بود٬ اما رنگ واقعی آن٬ مثل همه امپرياليسم ها ديگر رنگ خوهايی بود که شمشير های باديه نشینان سعد وقاص را رنگين کرد. ( شجاع الدین شفا – پس از 1400 سال )

 

کشور من ایران در طول این 1400 سال چیزی به جز ننگ و خون و ستم ندیده و گویا پیش بینی فردوسی در شاهنامه درست از آب در آمده که میگوید :
به گیتی کسی را نماند وفا                         روان و زبان ها شود پر جفا

شود بنده ی بی هنر پادشاه                      نژاد و بزرگی نیاید به کار

ز ایران و از ترک از تازیان                             نژادی پدید آید اندر میان

نه دهقان نه ترک و نه تازی بود                    سخن ها به کردار بازی بود

 

و در ادامه میفرمایند :

 

چنان فاش گردد غم و رنج و شور                 که شادی به هنگام بهرام گور

نه جشن و نه رامش نه کوشش نه کام      همه چره و تنبل و ساز دام

زبان کسانی از پی سود خویش                  بجویند و دین اندر آرند پیش

نباشد بهار از زمستان پدید                        نیارند هنگام رامش نبید

بریزند خون از پی خواسته                          شود روزگار مهان کاسته

 

و اوج این اختناق ها را امروز میبینم ، که سرنگ جهالت را خود در تن خود فرو میکنیم و از حقایق چشم پوشی کرده و دل به وعده هایی میبندیم که به قول ولتر " هر عقل سلیمی در آن شک میکند " .در همین باره دکتر شفا در کتاب پس از 1400 سال میگوید : " مسلما خود ملت ما نيز سهم خويش را در این تراژدی آفرينی بر عهده دارند٬ زیرا بيعدالتی های اجتماعی و تبعيضات طبقاتی و بخصوص خودخواهی ها و قدرت طلبی های آخوندان زرتشتی بود که به تعبير Clément  Huart  مورخ نامی آغاز قرن بيستم اروپا٬ در خانه را روی دزدان باز گذاشت. ولی گناه يک صاحبخانه در بازگذاشتن در خانه اش٬ بهر حال چیزی از از گناه دزدانی که به تاراج خانه ميايند نميکاهد. اگر جز اين بود بر هيچيک از غارتگران شناخته شده تاريخ جهان٬ آتيلاها٬ چنگيزها٬ محمود غزنوی ها٬ تيمور ها٬ نادر ها٬ و بر Conquistador  های اسپانیائی و ديگر بنیادگذاران امپراتوريهای مستعمراتی کهن و نو جای ایرادی نبود٬ زیرا که تقریبا همه آنها از باز بودن درهای خانه قربانيان خويش بهره گرفتند . "  

و حال سوالی که دکتر پدرام از من پرسیده بود : آیا بهتر نیست که در ادبیات روزمره مان از کلمات اصیل فارسی استفاده کنیم ؟

اگر ما کلی به این قضیه بنگریم میبینیم که با مردم یک جامعه همخون نبودن باعث ریزش نیروها میشود ، درست مانند بلایی که بر سر دکتر احمد کسروی آمد و وی که معتقد بود باید درگفتار از کلمات فارسی سره استفاده شود ، با آنچنان ریزش نیرویی مواجه شد که از زور تنهایی و بی کسی کتاب " سرنوشت ایران چه خواهد بود " را اجبارا با نام یک ایرانی به چاپ رساند ، و آنچنان تنها شده بود که این کتاب را نتوانست در تیراژی بالا به دست مردم برساند .

ما همجنسگرایان از طرفی در اقلیت جنسی هستیم و افرادی مثل من و شما در اقلیت فکری هم قرار میگیرند و حال اینکه از لحاظ گفتاری هم در اقلیت باشیم از دید من چیزی به جز ریزش نیروها برایمان ندارد و از سوی دیگر ما اگر مشکلی با کلمات داریم باید با کل کلمات بیگانه مشکل داشته باشیم ، و اگر بازتر به قضیه نگاه کنیم میبینیم که اعراب مشکلی برایمان ساختند که میتوانیم حلش کنیم و حل خواهد شد ! اما قضیه وقتی دلخراش میشود که میبینیم ، نیروی استعماری مانند انگلیس از این مشکل سوء استفاده کرده و مشکلاتی بزرگتر را آفریدند ....

 یکی از دوستان نوفکر بنده در تحقیقی نشان داد که بیش از 300 کلمه انگلیسی از زبان لری گرفته شده است !!! آیا انگلیسی ها باید کلمات را از زبانشان حذف کنند ؟ معلوم است که آنها هیچگاه دست به چنین کاری نمیزنند کاری که آنها میکنند این است که از معنای کلمات مراقبت میکنند تا عوض نشود !! برای روشنتر شدن موضوع مثالی میزنم : کلمه پاشنه آشیل که امروز هزاران معنا دارد منجمله پاشنهء در ، روزگاری به معنای چشم اسفندیار بوده است !!! و این بی لیاقتی ما ایرانی ها را در راه نگه داری از زبانمان را نمایش میدهد ، و مطمئنا آنقدر ما ایرانی ها تنبل هستیم که اگر فردوسی شاهنامه را نمینوشت ، امروزه به زبان عربی سره سخن میگفتیم !! و امروز وظیفه داریم که هوشیارانه عمل کنیم ، و به جای این که دل به ویرانه های باز مانده تاریخی ببندیم ، به فرهنگ و هویت تاریخمان آنطور که به دست ما رسیده است توجه کنیم و مراقب باشیم که از اینی که هست ویرانتر نشود . در یکی از نامه نگاری های هدایت که درست یادم نیست برای که بود ، هدایت پس از کلی گله از روزگار و تاراج فرهنگی، در جواب نامه  این جمله را شنیده بود : " شاید قسمت ما این بوده ! " و حقیقت هم جز این نیست به هر حال به جای فکر کردن به چیزهای کوچک بهتر است فرهنگمان را زنده نگه داریم و به یاد داشته باشیم که با عوام به این راحتی ها نمیتوان همفکری کرد .

 

رسالت ايران ما در همه تاریخ اسلامی خودش «نه» گفتن بدین فريبکاری ۱۴۰۰ ساله از همه راههای ممکن بوده است. امروزه نيز رسالت درهم شکستن اين حلقه دوزخی٬ بیش از هر بخش ديگر اين جهان اسلامی بر عهده نسل جوان همان کشوری است که شرم آور ترین آزمايش عصر اين جهان٬ در کمتر از سه دهه پيش٬ بدست نسل پدران آنها انجام گرفت..... ( شجاع الدین شفا – پس از 1400 سال )

 

 

تنها


+ نوشته شده در  یکشنبه یکم بهمن 1385ساعت 13:11  توسط تنها   |