سلام دوستان ، خوشبختانه سیاوش به شادی از آتش گذر کرد و چندی دیگر نوروز باستانی در راه است ، و دوباره این جشن های بازمانده از تمدن ما مانند خاری به چشم ملا های خار پرست میرود !
آری عزیزان ، تا نوروز قدمی فاصله است و امید بر آن دارم که همه نو شویم ! امروز دوست داشتم یه مطلب دیگر برای شما بنویسم ، اما گفتم جند شب دیگر صبر کنم بهتر است ، با این حال دست خالی هم نیامدم و یکی از سروده های محمد مهدی مرادی را برایتان به ارمغان آورده ام !
رفتنی
نمیدونم چرا اين شبا شبِ ستاره نيس
واسهی اين همه درد و غصّه راهِ چاره نيس
نمیدونم چرا اين سکوتِ کهنه رو لبام
وا نمیشه تا بگم: غريبه! دستاتو میخوام
دلِ من گوشهی سينه خسته و دلواپسه
لحظهها میگذرن و ساعتِ رفتن میرسه
وای اگه قلبمو تو زندونِ تن جا بذارم
اگه اون لحظه نياد بهش بگم دوسِش دارم
ولی انگاری ديگه فرصتِ قصّه گم شده
يکی میگه همهی اين آرزوها بیخوده
حالا که تازه میخوام کاری کنم يکی میگه:
کولهبارِتو ببند، ساعتِ رفتنه ديگه
آره من رفتنیام، رفتنیام از اين ديار
چرا هيشکی نمیياد بدرقهی يه بیقرار؟
چی میشد اگه دوباره فصلِ پاييز میاومد
نمنمِ پاييزی از ترانه لبريز میاومد
شبِ قصّه میرسيد و نامههای دوشِ باد
دوباره وحشتِ اينکه "نکنه فردا نياد"
چی میشد غرورِ مردونه نجابت نمیشد
واسه من اشکای تو تنهايی عادت نمیشد
دلِ من دل نمیداد به رسمِ عشقِ پنهونی
نمیشد گوشهی سينه بیقرار و زندونی
ولی انگاری ديگه فرصتِ قصّه گم شده
يکی میگه همهی اين آرزوها بیخوده
حالا که تازه میخوام کاری کنم يکی میگه:
کولهبارِتو ببند، ساعتِ رفتنه ديگه
آره من رفتنیام، رفتنیام از اين ديار
چرا هيشکی نمیياد بدرقهی يه بیقرار؟
محمد مهدی مرادی

...حس می کردم از همه اين مردمی که می ديدم و ميانشان زندگی می کردم دور هستم ولی يک شباهت ظاهری ، يک شباهت محو و دور و درعين حال نزديک مرا به آنها مر بوط می کرد.همين احتياجات مشترک زندگی بود که از تعجب من می کاست – شباهتی که بيشتر از همه بمن زجر می داد اين بود که رجاله ها هم مثل من از اين لکاته ، از زنم خوششان می آمد و او هم بيشتر به آنها راغب – حتم دارم که نقصی در وجود يکی از ما بوده است. ( بوف کور )
هم وطن من ، هم احساس من ، دوباره به روزهای نابودی جشن هایمان توسط تازیان و تازی پرستان نزدیک میشویم ! دولتی داریم که ادعای داشتن انواع بمب ها را دارد اما تیر و ترقه های چهارشنبه سوری اش را از چین می آورد ! ایراد من نوعی به محل تهیه این تیر و ترقه ها نیست ، ایراد من این است که این تیر و ترقه ها که همیشه به نابودی جوانان و نابودی جشن ملی مان تبدیل میشود ، چرا وارد کشور میشوند ؟ چرا از واقعیت این جشن فاصله گرفته ایم ؟ ایراد من بر این است که چرا سعی بر بازسازی این جشن نمیکنیم ؟ گرچه حکومت مفلوک چاه جمکران همواره با ایجاد ممنوعیت های کاذب باعث نابودی ملیت و ملت ما شده است و همیشه سعی بر آن داشته که جای ملت ما را با امت عوض کند ، گرچه هیچگاه موفق نبوده است ! و تنها سعی این تازیان بر نابودی جوان ایرانی بنا شده است ، همانطور که نسل اول را در جبهه های جنگ نابود کرد ، و نسل دوم را در اعتیاد و نسل سوم را در خطر های نو ، مانند ماشین و موتور و مواد منفجره وقاچاق و ....
دوست من ، روزهایی که در پیش داریم برای آینده این مام سرفراز بسیار مهم است ، باید بدانیم که دست نشانده های جمکرانی ، سعی در فروپاشی این مام و سپس براندازی دارند ، دوستان من بدانید که امروز حرکت ملی ما باید رو به روشنگری باشد تا دست نشانده های جمکران در خود حل شوند ، و تصدیق نامه ی نابودی شان را خود امضا کنند !
امروز به هیچ وجه قصد نداشتم بنویسم ، دوست داشتم سکوت کنم و ننویسم از آن چه پیش روی ماست اما قبله هدایت یا همان " توپ مرواری " مرا وادار به نوشتن کرد :
«... دستور داد در همة دانسینگها را بستند، پردههای نقاشی را جر دادند، مجسمهها را شکستند، آلات موسیقی را سوزانیدند و کتابها را در آتش انداختند و کاخها و کوشکها و قصرها و باغهای عمومی و میکده و آتشکده و معابد هرزگی پرستی را [...] با خاک یکسان کردند و بجایش مسجد و تکیه و امامزاده و حسینیه و منار و قاپوق و شیرهکشخانه و واجبیکشخانه ساختند. متخصصین اذان ومناجات و آخوندهای گردن کلفت خواب و خوراک را به مردم حرام کردند و [یکریز] در رادیو با عر و تیز و چسنالة عربی و روضه مردم را دعوت به مردهپرستی و روزه و گذشت و از دنیا و غسل در آب روان میکردند و از فشار قبر و روز پنجاه هزار سال میترساندند و به شهوترانیها و شکم چرانیهای بهشت وعده و وعید میدادند. [...] شیخ پشمالدین کتابی در نجاسات تالیف کرد که حاوی هزار و پانصد مساله در باب آداب خلا رفتن و کونشوئی بود. خواص آب کر[...] و جلو گذاشتن پای چپ هنگام ورود به محل تخلیه[...]»
آری ، این قصه وطن فروشی را که می بینیم در دورها صادق هدایت کشف کرده بود ، آری هدایت فهمیده بود که روزی این تازیان ملت ما و هویت ملی ما را نابود خواهند کرد ، افسوس که امروز دیگر هدایتی نیست تا مردم در جهل خفته را بیدار کند ، شاید منظور هدایت از لکاته ی بوف کورش همین ایران ماست که به بودن رجاله ها علاقه من است ، نظر تو چیست ؟
تنها

از خودم
این که واست مینوشتم یه امید بود واسه موندن
اگر نه بی تو نمیموندم نداشتم حرفی واسه گفتن
توی خاندان خاطراتم تو گلی ، واسه نچیدن
توی رویا و خیالم یه شعری ، واسه نگفتن
توی آوار زندگانیم یه ستون روی سر من
توی بهبوهه ی عشقم یه دفعه میشی مثل من
تو همونی که میگفتم دلیلمی واسه نوشتن
دیگه اما مینویسم
از خودم برای موندن !
دوستای خوبم این شعر واسه من یه جورایی مهمه ، یه خط نو تو زندگیمه ، شاید نتونید متوجه بشید ، اما خیلی ها هستن که متوجه بشن راه من از اونها جداست ،خیلی ها هستن که باید متوجه بشن دو به هم زنی عاقبت نداره ! باید بدونن که همیشه زمستون که میره سیاهی ماله زغاله ، درسته که خیلی ها این وسط بی گناهن اما اونهایی که مغرورانه گناه میکنند ، باید بدونن که آسیاب همیشه به نوبت چرخیده .
راستی تا یادم نرفته بگم که ، پوریای عزیز به جمع ما بلاگرها بازگشت ، گرچه دو ماه پیش که از ما خداحافظی کرد من حرفی زدم و اون ناراحت شد اما ازش بابت اون جریان عذر خواهی کردم و میکنم ، امید دارم که منو ببخشه ! ! !
تنها

«جانم برایتان بگوید، اگر خدا وجود داشت دیگر احتیاجی به کشیش و آخوند و خاخام و مسجد وکلیسا و کنیسه نبود [...] مشک آن است که خود ببوید، نه آنکه عطار بگوید. چون آنچه که مشکوک است همیشه تبلیغ لازم دارد. اگر مذهب راست میگفت، اینهمه زندان و پاسبان و بیمارستان و تیمارستان و قشون و کینه و جنگهای صلیبی و مذهبی وجود نداشت، زیرا دین و مذهب از ابتدای پیدایش تاکنون جز موجبات بدبختی و تبه روزی مردم را فراهم نساخته و جز دکانداری و آلت خر کردن مردم چیز دیگری نبود، چه آنکه از پایه و اساس موهوم بود.[...] از بد منشیها و کثافتکاریهای آدمی از همه فاسدتر همان ایمان مذهبی است. ایمان مذهبی از بزرگترین دروغهائی است که بشر برای تبرئه خود قالب زده و گشادترین کلاهی است که بسر خودش گذاشته است. فقط به این وسیله نمایندگان آن به اقتضای زمان، در خر کردن مردم و سوار شدن بر گرده آنان کوشیدهاند. کدام مذهب است که توانسته باشد پنج دقیقه از شرارت بشر بکاهد؟ بر عکس میبینیم که همیشه تعصب و خرافات و حماقت بشر را برای پیشبرد مقاصد خود دستآویز قرار داده و یک میانجی کشیش یا آخوند لازم دارد که کلاه مردم را به امید بهشت و دوزخ بردارد و به ریششان بخندد.»
سالها از حمله ننگین اعراب به ایران میگذرد ، حمله ای که حاصل آن شد خون و خون ریزی به اسم خدا و پیامبرش ، حمله ای که اعراب جاهل را به تمدن رسانید و اعرابی که آرزوی نوکری ایرانی را در سر داشتند به سرور ایرانیان تبدیل شدند و عربی که در نجاست زندگی میکرد و نجس خوار بود به ناگهان ایرانی را نجس شمرد !
هنوز پس از سالها که از آن حمله ننگین میگذرد ، مردم ملک ایران زمین دست از ننگ دین بیابانگردان حجاز نکشیده اند و حتی باعث تمدن به دست آوردنشان را نیز اعراب میدانند ، در پس این همه سال آخوند آنچنان دست در تاریخ برد و آنچنان جنایات خود و همفکرانش را پنهان نمود که مردم به این موجود پلید ، ایمان آوردند و حاصل آن شد حماقت ملی 22 بهمن ! حمافتی که باعث شد عرب پرست ابلهی به نام خمینی به ایران یورش بیاورد و آخرین شاهنشاه ایران زمین را نیز نابود کند و 2500 سال شاهنشاهی ایرانی را به گردباد فراموشی بسپارند !
این همه سال میگذرد و گویی این مردم هنوز قبول نکرده اند که تمام ظلمی که در این 1400سال ننگین بر انها شده است ، همه ریشه در وجود دین خونخواهی به نام اسلام داشته است ، دینی که تمام دنیا اعتراف کرده اند که ایران را نابود کرده است ! این همه سال میگذرد حاصل حکومت خدای اعراب بر ایران زمین را داریم میبینیم اما هنوز حماقت میکنیم به این تازی زده گان اطمینان میکنیم !
1400 سال ننگ را چشیدیم ، و در پس این 1400 سال سکوت نمودیم و این سکوت گذشتگان ما باعث ان شد که امروز نام فرزندانمان را علی و حسن و حسین و... و گاهی چنگیز و تیمور و ... بگذاریم که همه آنها دشمنان ایرانی بودند ، فراموش کردیم آنهمه شکوه ایران زمین را که سپاهیان روم که آنهمه شوکت داشت آروزی دامادی ایرانیان را داشتند ، از یاد بردیم این ها را و دخترانمان را به اعراب خلیج نشین هدیه کردیم ، ننگ به این خدا و حکومتش !
از دینی که این همه سال با قصاوت و سنگدلی بر ما نظر کرده ، من و امثال من را سنگسار و اعدام و قطع انگشت و ... نموده میگذریم و گذشتگانمان را آتش پرست مینامیم ، میگذریم و سکوت میکنیم در مقابل ظلم در زیر نام خدا ، خدایی که اگر وجود داشت این چنین نبود سرنوشت ما !
اکنون باید ایمان آورد که آن همه شوکت امپراطوری ایران زمین بر باد رفته است ، باید قبول کرد که ایرانی خودکشی فرهنگی کرده است و فرهنگ و هویت خود را به گردباد فراموشی سپرده است ! باری باید تامل نمود و تلاش کرد تا رهایی ایران از دستان این دین بد سرشت ، باید در راه نابودی بد سرشت ترین آیین دنیا قدم برداریم و شوکت و شکوه خود را بازیابیم زیرا ما فیلسوفانی مانند سروش و زردشت و مانی و مزدک داشته ایم ملت ما مبارزانی مانند بابک خرم دین را در تاریخ به خود دیده است و همین ملت خیام و فردوسی و سعدی و نظامی و حافظ را به دنیا هدیه نموده است اما افسوس که امروز هم علم و هنر و هم تفکر و تعقل رخت از این سرزمین بسته اند ! ! !
اندکی صبر سحر نزدیک است ! ؟ !؟
«جوکی فرمود: آوردهاند، جد بزرگوارم در کتاب خود از قول «جابر بن هردمبیل» روایت نمود که پدرجدش، «ابوالفرج بن خوش احلیل» در کتاب «حشفة المومنین» از حدیث معتبر نقل میکند که در مجلس انسی از حضرت علی ع پرسیدم: یا سیدی سرنوشت ممالک محروسه چیست و کارش به کجا انجامد؟ حضرت علی ع فرمود: به درستی که من الان خبر میدهم به شما از چیزهائی که بعد از آن شدنی است. پس برسانید اینها را کسانی که از شما در اینجا حاضرند، به کسانیکه از اینجا غایباند . بعد آنحضرت دستار خود را باز کرد و هایهای گریستن آغاز نهاد، بطوریکه به سبب گریة او همه حضار بگریه در آمدند. وقتی که از گریستن فارغ گردید فرمود: به تحقیق چنین است و جز این نیست که امروز سرآغاز و سرانجام ممالک محروسه را به دو کلمه اختصار کنم: بدانید و آگاه باشید که تاریخ ممالک محروسه از پیشدادیان شروع میشود و به پسدادیان خاتمه میپذیرد.»
تنها
* نوشته های قرمز رنگ برگفته از کتاب توپ مرواری نوشته صادق هدایت است ! ! !

....آنچه که بشر جستجو میکند دزد و گردنهگیر و کلاش نیست، چون بشر برای زندگی خودش معنی لازم دارد. یک فردوسی کافی است که وجود ملیونها از امثال شما را تبرئه بکند و شما خواهی نخواهی معنی زندگی خودتان را از او میگیرید و به او افتخار میکنید. اما حال که علم و هنر و فرهنگ از این سرزمین رخت بربسته، معلوم میشود فقط دزدی و جاسوسی و پستی بهاین زندگی معنی و ارزش میدهد ...
( صادق هدایت – حاجی آقا )
بحثی که امروز قصد دارم به ان بپردازم این است که ، من به عنوان یک همجنسگرا چه اهدافی را باید دنبال کنم ؟
موضوعی که در اینجا مهم جلوه میکند این است که از همجنسگرایی سخن گفتن همواره سخت بوده و روشن اندیشان ما نیز تا کنون نتوانسته اند که به روشنی و صراحت از همجنسگرا ها دفاع کنند چه آنان که در ایران بسر میبرند و چه خارج نشینان ، مثلا در صورتی که یک روشنفکر دم از آزادی اقلیت ها بزند در جامعه ایران با شتابی باور نکردنی تبدیل به احمق و سفاک میشود و توسط دولت ایران بر حمایت او از اقلیت ها، نامها و گره های مذهبی میگذارند و مردم را در این امر میجوشانند ! در جامعه ایران دگرباشی تنها چند سال است که به طور جدی مطرح شده ، در ایران ما خیلی ها نزدیک به 90 % اسم گی و لز و ... به گوششان هم نخورده است ، در این چنین کشوری چنان چه آزادی به دگرباشان داده نشود جای تعجب نیست چون در گذشته هیچ کس برای این موج زحمت نکشیده و امروز هم زحمت های درستی کشیده نمیشود و زحمت کشان این عرصه گاهی اوقات خودشان برای خودشان مشکل ساز میشوند ! در این چنین کشوری است که حکم سنگسار اجرا میشود و اگر تا چند سال پیش کسی را سنگسار میکردند خود من هم از همراهان این فاجعه میبودم زیرا آن موقع بر من تفکرات مذهبی حاکم بود !
میتوان به جرات ادعا کرد که تمام مشکلات امروز جامعه ما به علت عقاید سنگی مذهبی است و مقصر وجود آمدن این چنین عقایدی فقط رژیم ایران به شمار میرود ، حال سوال این است در کشوری که مذهب بیداد میکند و خرافه پرستی به اوج خود رسیده من و توی دگر باش چه باید بکنیم ؟ آیا این که در وبلاگ هایمان فریاد بزنیم کافی است ؟ مسلما نه ! زیرا قدرتی که این حکومت را همراهی میکند حاصل از یک استبداد است و حاصل استعمار ! قدرت دولت ایران تا جایی هست که با پول نفت کتاب های پوچ و ابلهانه چاپ کند و به خانه های تک تک ما بفرستد و پدر ها و مادر هایمان را هم بر علیه ما کند ، دگر باش ایرانی در این چنین فضایی باید فعال باشد و میدانید که گام اول در این مبارزات حرکت بر علیه عقاید پوچ مذهبی است ، در این فضا ما باید برای جامعه ای قدم بر داریم که در تاریکی میسوزد!
در دید کلی میتوان گفت که در حال حاضر هیچ نیازی به ایجاد باشگاه مجازی و سندیکا و قرار ملاقات دسته جمعی و شورش و تظاهرات نیست ، به جرات باید گفت که برای آزاد کردن کشور مان از دست ضحاک های دوران بهتر است با عقایدی که از سمت ضحاک ها می آیند مبارزه کرد . باید به همه فهماند که همانطوری که مذهب یک اعتقاد شخصی است ، دگر باشی نیز شخصی است و هیچ گاه جنبه عمومی نخواهد گرفت ! باید به همه نشان داد که مذهبی شدن دولت چه ضررها داشته و فهماند که نمیتوان عواطف بشر را به خاطر مذهب و دولت مذهبی رد نمود !
از دگر باش ایرانی باید پرسید که هدفش از به دست آوردن آزادی چیست ؟ آیا آزادی را در این می بیند که بتواند مثل سایر جامعه زندگی قانونی داشته باشد؟یا نه، به آزادی ها و حقوق ها مدنی دگر باشان اعتقاد دارد ؟ باید پرسید که می خواهد با مبارزاتش چه کند ؟ آیا تنها هدفش این است که به آزادی های مدنی اش در حد "ملی کردن همجنسگرایی" برسد و همین ابعاد کوچک برایش کافیست ؟
دگرباش ایرانی هدفش باید بزرگ باشد و برای من دگر باش هیچ راهکاری بهتر از مبارزه آرام با عقاید مردم نیست ، همین که من نوعی، افکار پدر و مادرم را در مورد دگرباشان عوض کنم ، توانسته ام مشکل خودم را در فامیل و آشنایان خودم حل کنم و تو دگرباش هم اگر این کار را کنی مطمئن باش که مشکلات خودت را توانسته ای حل کنی و در یک جنبش چند ماهه ما توانسته ایم مشکلات دو نفر را حل کنیم ! پس خودتان میدانید چنان چه هرکس به مبارزه با عقاید مذهبی و مذاهب جاهل پسند بپردازد ، مشکلات بسیاری حل خواهد شد . من میگویم خانواده مشکل ساز شده ! زیرا رژیم ایران هیچ گاه به درون من جوان نفوذ نخواهد نمود بلکه به سمت خانواده ها میرود که در ایران اجتماع اصلی هستند ! آنها پدر و مادرانمان را تحت تاثیر قرار میدهند که بر ما احاطه دارند ! پس دگر باش ایرانی باید بداند که به جای جارکشی و فریاد زدن دگرباشی خودش بهتر است که به مبارزه با عقاید سنگی حاکم بر جامعه بپردازد زیرا تنها در این صورت است که مشکلات ما تمام خواهد شد ، و رژیم ( هر رژیمی باشد ) محکوم به عقب نشینی از موضع خود خواهد بود ! برای اثبات این حرف باید به این نکته اشاره کرد ، که همین میزان آزادی اندکی که در جامعه ما هست حاصل تلاش های گذشتگان ماست ، به گمان شما در زمان رضا شاه یا زمان خمینی اصلا کسی جرات صحبت از دگر باشی داشت ؟ پس امید داشته باشیم و بدانیم همه مشکلات حل خواهد شد اگر درست قدم برداریم و دست از حرکاتی که جامعه آن را تاب ندارد بکشیم و آن حرکات را به فرداها که آزادی می آید موکول نماییم !
تنها

این ترانه را در شبی میگویم ، که احساس گناه میکنم ، و میترسم که مزاحم زندگی تو شده باشم ، در شبی میگویم که دوست دارم تصمیم گیر باشی و بین ماندن و رفتن یکی را انتخاب کنی و در شرایطی که گمان میکنم از تو که میگویم آزارت میدهد ، در شبی میگویم که بیشتر از تمام شب ها دوستت دارم و قلبت را بیشتر از همیشه میپرستم !
دیگه از تو نمیخونم ...
ترانه ای میگم برات همون میشه بغض صدام
ترانه ی بودن من یه باره میشه مثل گناه !
دلبرم اونور دنیات برام از تنهایی میگی ؟
از بهار واسم نمیگی میای از بی کسی میگی !؟
تو برام مثل گل یاس پری از بوی خوش عشق
واسه من خود بهاری شادی تو هدیه میاری
دنیای تو پر درده دنیای من پر غصه
دنیای ما نگرونه بهار ما نیمه جونه
جدایی فصلی تازه ست اگه که بهار نمونه !
به جرم صداقت اینبار بهار ما نمیمونه
تو می دونی که میتونی تو پاییز آواز بخونی
اما من میمیرم وقتی خشک میشه برگ درختی
تو برو با سرنوشتت برو پیشواز بهشتت
اما من اینجا میمونم اینجا هست مثل جهنم
برو شادی کن تو جا من با شاهپرک بازی کن تو جا من
ترانه بساز تو جا من بنویس از عشق بازم به جامن
دنیای من سوت کوره دنیای تو پره نوره !
واسه مهمونی عشقت چلچله پیشت میخونه !
من اینجا بی کس و کارم
آروز جز مرگ ندارم !
بعد توگم میشم تو خاطراتم
دیگه از تو نمیخونم ! ! !
آرزوی شادی و پیروزی و بهروزی برایت دارم و امید دارم که تا ابد در شادی زندگی کنی و بدان که همیشه شادی تو آرزوی من بوده است و آینده به تو لبخند خواهد زد و از آن توست و به یاری اهورا مزدا دنیایی پر از لطافت در انتظار تو خواهد بود ، پس با رویی گشاده به سمت آن برو و فراموش کن که روزی تنهایی دوای تنهاییش خودش را در تو می جست و در پاکی قلبت ! و بدان چنانچه بخواهی هیچ گاه یادت را نخواهم نوشت !تنها اگر تو بخواهی ! پس سرنوشت من در دستان توست و انتخاب با تو و من هم گوش به فرمان قلب پاکت... – همین-
تنها

اونی که نمیدونه ....
این یکی یه حس تازه است ،
توی تاریکی دوران
واسه من یه تیکه جونه
اونی که خودش میدونه
میدونم که نمیدونه
من چقدر دوستش دارم
اگه میدونست که اینجور
نمیرفت روی اعصابم
اونی که میگم ازش من
یه نوره واسه دل من
یه تیکه جواهر ناب
گمشده توی دیارم
میدونی من بی پناهم
هیچ کسو اینجا ندارم
یه غریبم وسط جمع
میشکنم واسه تو نم نم
میدونه دردم تنهاییه !
میدونه بی کسی هام تماشاییه !
میدونه بودن من پر غمه !
میدونه که دلمو داره میبره ؟
میخوام امشب یه سره
برم من پیش خدا !
بگم ای محال من ،
بیا امشب پیش ما !
بیا عاشقی بکش
درد تنهایی بکش
اگه موندی سر پا
نقشه واسه ما بکش .
من خدا رو نمیخوام
از دنیا تو رو میخوام !
به درک که حالیت نیست
دوست دارم! به تو که مربوط نیست !
اینم از شعر شب من
تو یه نیمه شب تاریک !
من واسه تو مینویسم
ای طلوع نیمه نزدیک !
تنها
دوستان من لطف کنید در کامنتها به پیش بینی نپردازید و از بردن اسم دوستان من خودداری کنید که باعث دلخوری نشود چون من همه شما رو دوست دارم ! در ضمن
وای به حالت آریا،وای به حالت آریا ! اگه نظر منفی بدی راجع به شعر ما !

همای گو مفکن سایه شرف هرگز بر آن دیار که طوطی کم از زغن باشد
-تو اگه مجبور بشی ازدواج کنی چی ؟
* برام مهم نیست ، ازدواج میکنم .
- مگه تو ...........
* ببین من تلاشم رو میکنم و حاصل تلاشهام سه حالت داره یا نتیجه میده و من نیمه گمشدمو پیدا میکنم با نتیجه نمیده و میرم ازدواج میکنم و یا تنها میمونم ، برای من مهم نیست که ازدواج کنم با تنها بمونم یا این که به نیمه خودم برسم ، مهم اینه که من تلاش خودم رو برای پیدا کردن نیمه خودم کردم ! من تلاش خودم رو برای ایجاد دیدگاههای بهتری در جامعه نسبت به خودم کردم ! هرچه از دستم بر می آمد انجام دادم ، از روزی که اولین وبلاگم را تحت عنوان دردهای ایران زمین راه انداختم تا امروز به مبارزه با حلقه دوزخی که کشورم را میسوزاند پرداخته ام ! مبارزه من از سمت بسیاری از دگر اندیشان ستوده شد . من مبارزه کردم و در پی ایجا فضایی مناسب برای رسیدن به آزادی های مدنی و حقوق های انسانی خودمان و ملتمان قدم برداشتم . من همیشه برایم سخت است که قبول کنم یک ایرانی در فقر فرهنگی، در بیچاره گی و نداری میسوزد ! برای من سخته که نتونم خودم رو در دنیای رجاله هایی که حاجی آقاها رجل برجسته آن هستند پیدا کنم ! من نیاز به مبارزه دارم ! هدف من رسیدن به ابر مردی است که نیچه میگوید و برایم مهم این است که حقیقت را میگویم و ذات حقیقت نیز جزئی از وجود من است . من همجنسگرا نیستم ! من یک انسان کمال گرا هستم زیرا در راه رسیدن به ابر مرد قدم بر میدارم و در این راه شاید بازیچه ازدواج شوم و تبدیل به یک جنایت کار شوم و بزرگترین جنایت بشر را که همانا تولید مثل است را مرتکب شوم ، شاید نیمه خودم را بیابم و بهتر روبه سعادت و رسیدن به کمال حرکت کنم ! در دیدگاه من کمال گرایی بر همجنس گرایی مقدم است زیرا همجنس گرایی معمولا جنبه شخصی دارد ولی کمال گرایی عمومی است ، وقتی من به کمال برسم و زمانی که من به منش های ابر مرد نیچه برسم آن موقع است که تبدیل به درخت پرباری میشوم که ثمراتش برای عموم است ! آن موقع است که میتوان ادعا کرد زندگی من پر ثمر بوده است ، من انسانی هستم که به دنبال سعادت هستم و در دیدگاههای من سعادت همه جانبه است و در همین دنیا تمام میشود ! سعادت یکی از حاصل های کمال گرایی است ، زیرا انسان کمال گرا به سعادت در زندگی میرسد و تمام درجات خوشبختی و عشق را طی میکند. ما به عنوان انسان هایی که عواطفمان در اقلیت است سخن میگوییم ، پس باید در راه رسیدن به آزادی عمل کنیم ، وقت آن است که در تمام جنبه ها وارد عرصه شویم . به گمان شما ، اگر گذشتگان همنوعمان با سطوح بالای جامعه رابطه برقرار میکردند و به آن سطوح نیز وارد میشدند ( منظور مجلس و دولت و .. ) امروز نام من و تو همچنان بچه کو/نی می بود ؟ما تا به امروز در راه سعادت و کمال گرایی قدم بر نداشته ایم و تنها خود را در نیاز های جنسی محدود کرده ایم ، وقتی تن خود را میفروشیم گمان کرده اید مردم (عوام ) ما را از خودشان خواهند دانست ؟ وقتی تن های معصوم و بی گناهمان را هدیه میکنیم به کسانی که ما را روانی میپندارند ، گمان میکنید وضعی بهتر از این داریم ؟ وقتی خودمان را لابلای دود و مشروب گم میکنیم و جلوی استعمار این نظام تسلیم میشویم ، می پندارید که میتوانیم خودمان را به عنوان گروهی قانونی به قوانین و عوام جامعه تزریق کنیم ؟
آنچه که تا امروز بر ما روا داشته اند به این خاطر است که در جامعه نبودیم و تنها به جنسیت خود، آن هم تا حدودی رسیدگی کرده ایم ! هیچگاه به فکر این نبودیم که ما هم انسانیم و عضوی از جامعه ! معضل ما همجنس گرایان ، کمال گرا نبودن ماست ! درد ما این است که سعادتمان را در ار/ضا شدن های جنسی مان گم کرده ایم ! ما همجنس گرایان تا روزی که کمال گرا نشویم ، بدون شک گناه کاریم و گناهمان هم همجنس گرایی است!
معضل امروز ما فرهنگی است ، در همه جا برای رفع معضلات فرهنگی ابتدا خود سازی میکنند و حرکت را از درون خویشتن آغاز میکنند ! در فرانسه ، ولتر یک کشیش بود اما برای این که جدا شدن خود از جامعه روحانیت را اعلام کند گفت : " نخستین روحانی یک شیاد بود ، نه یک ساده لوح " او با این سخن کوتاه اعلام کرد که خودش را تعویض نموده و قدم در راه کمال گرایی گذاشته است ! در همین ایران خودمان عارف قزوینی که روضه خوان و شیخ بود نیز برای اعلام حرکتش به سوی کمال گرایی بارها بر ضد روحانیت گفت و بر ضد روحانیت سرود ! وی در اقدامی معروف دستور داد که از باغ های انگوری که از پدرش به ارث برده بود "شراب " بگیرند ! وی با آن تفکر ناب هیچگاه یک انسان دائم الخمر نشد زیرا هدف او هم حرکتی سمبلیک بود که به سایرین بفهماند ، عارف قزوینی نو شده است و قدم در راه کمال گرایی نهاده است! پس تا زمانی که ما به جای همجنسگرا خود را کمال گرا ننامیم و کمال گرایانه عمل نکنیم، قصه همین است و حقمان هم همین !
خاکِ او توتیای چشم و دل است توتیا پیش خاک او خجل است
در جهان سر بُوَد به دانش و فر جهان همه پیکر است و ایران سر (عارف قزوینی)
تنها







