تبليغاتX
مکانی برای تنهایی تو
یادداشت هایی از اوج تنهایی

این هم وبلاگ جدید ما http://nebeshtar.blogfa.com/ یا هو


+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و یکم فروردین 1386ساعت 18:46  توسط تنها   | 

یا حق – اینجا فیلتر گذاشتن بهمون ، من خودم میخواستم تمومش کنم اما از حرص این بی شرفهای تحجر زده و احمق که هنوز به رسم بیابانگردان بی شرف حجاز ، مشغول سر بریدن و ایچاد خفقان هستند ، به کارم در این فضای مجازی ادامه میدهم ، باری نازنین ها ، ادرس جدیدم را به شما خواهم داد از طریق آی دی یاهو ! و تقاضا دارم که دوستان در این دگرگونی و نو شدن مرا همیاری کنند !

در سرای تنهایی که تا چندی دیگر خواهم ساخت ، به جای سخن راندن در مورد خودم و حقیقتم ، بیشتر سعی بر آن  دارم که نوشتن جستارهایی پیرامون روزمرگی های خودم و جامعه ی ایرانم خواهم پرداخت که نوشتارهای ادبی من را در آن سرا خواهید یافت !

باری این فیلتر شدن را به خودم تبریک میگویم که سخنانم آنچنان این بی شرفان پست را آزار میدهد که به گمان خودشان مهر سکوت بر لبانم بکوبند ، امید وارم که در سرای جدیدم بتوانم ضربه محکمی بر دهان این بی شرفان بد صفت کوبیده باشم !

یا حق

تنها


+ نوشته شده در  دوشنبه بیستم فروردین 1386ساعت 18:38  توسط تنها   | 

یاهو

 

" ... مردن هم جدی نیست ! شاید از هر کار و هر چیز دیگری کمتر جدی باشد .... مردن فقط این حس را داد که اگر دانا باشی دست خودت است . خودت نمیتوانی به دنیای دون بیایی ، ولی میتوانی با دست خودت ریغ رحمت را سر بکشی . این تنها آزادی مطلقیست که بشر دارد . و به همین دلیل باید مسئولیتش را قبول کرد "

گزیده ای از گفتگوی هدایت با مصطفی فرزانه ، سالها پیش از خودکشی

 

امروز 19 فروردین ماه ، سالمرگ هدایت است ، مردی که به دستان پلید خرافات و خرافه زده گان مهمان خاک شد ، درست همانطورکه دکتر پدرام رضوی در روز تولد هدایت برایم کامنت گذاشته: " هدایت خودش را نکشت بلکه جامعه هدایت را کشت "

آری ، مرد زیبایی های ادبیات ، مرد سخن سرای ایران ، شاعر و نویسنده ونقاش ، روشنفکری که از دل مشروطیت به بار آمد در چنین روزی توسط رجاله های دنیای دون کشته شد ! هم امروز بود که هدایت ، خالق توپ مرواری و بوف کور و سگ ولگرد و علویه خانم و... دنیای دون را بدرود گفت و آن را ارزانی رجاله ها کرد !

نمیخواستم از هدایت بنویسم ، زیرا پدر نوشتار این مام ، سالها پیش گفته است که چرا ، باید برود گفته است که چرا دنیا را به رجاله های پست و مزدور هدیه میکند وی چند روز قبل از خودکشی؛ بسیاری از پاک‌نویس‌های داستان‌های آینده‌اش را از بین می‌برد و در مورد آن‌ها خطاب به مصطفی فرزانه چنین می‌گوید:
ـ بینداز سر جای‌اش! دست به این آشغال‌ها نزن! می‌خواهم هفتاد سال سیاه چیز ننویسم. مرده‌شور ببرد. عُق‌ام می‌نشیند که دست به قلم ببرم. به زبان این رجاله‌ها چیز بنویسم. یک مشت بی‌شرف! یک خط هم نباید بماند. تمامی ندارد. بچه‌ با گه‌اش بازی می‌کند. تازه داشتم بلد می‌شدم. اول کارم بود. اما این اراذل لیاقت ندارند که کسی برای‌شان کاری بکند. یک مشت دزد قالتاق. اصلا سرشان توی این حرف‌ها نیست. نمی‌خوانند، اگر هم بخوانند نمی‌فهمند! پس برای کْی بنویسم؟ ...

هر بار که به رفتن او میاندیشم ، نامیدی و یاس تمام وجودم را فرا میگیرد ، چرا رفت ؟ شاید تنها گناه هدایت این بود که مردم را هدایت میکرد ، شاید گناهش این بود که حقیقت را میدید ، شاید گناهش این بود که با خرافات و حماقت میجنگید ! آری این ها گناه هدایت بود ، در نزد رجاله ها ! هدایت رفت شاید ، رفتنش به ما تلنگری بزند ! رفت ولی ساز نو ترانگی را بنیاد نهاد ! آری هدایت رفت ....

 

" سرنوشت هدایت استثنایی نیست این سرنوشت ملت ایران است . ولی در روزگاری که هدایت میزیست ، شاید تنها کسی بود که میتوانست سلاح ظریف هنر را در برابر نفیر اژدهای جهل و بانی آن ، استعمار بکار ببرد . آیا ملت ایران این رمز را در یافته است ؟ "

(آشنایی با صادق هدایت – مصطفی فرزانه )

 

تنها


+ نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم فروردین 1386ساعت 1:21  توسط تنها   | 

چرا سخت ترین کار این است که پرنده ای را متقاعد کنی که آزاد است؟

( ریچار باخ – جاناتان مرغ دریایی )

 

دیشب از سر خشم و غضب که چون آتش بود و وجودم در آن فرو می مرد پا به دنیای زیبای داستان ها و رمان ها و نول ها نهادم که در کتاب " جاناتان مرغ دریایی " شاهکار ریچارد باخ به جمله ی بالا برخوردم ! در این داستان حقایق زندگی انسان ها از دیدگاه یک پرنده به نام جاناتان مطرح میشود ، میتوان به نوعی این داستان 80 صفحه ای را با یک جمله ی " هدف رسیدن به ابر مرد است " نیچه برابر دانست ! باری در تمام این داستان ، جمله فوق حرفهای زیادی برای گفتن داشت ! به نوعی به زنجیر کشیده شدن انسان را نشان میداد که این بار انسان نه در بند شیطان و آتش بلکه در بند خود بود ! در جایی از داستان جاناتان به مینارد، یکی از شاگردانش میگوید : " مینارد پرنده ، تو این آزادی را داری که خودت باشی ! خویشتن واقعی ات همین جا و همین حالا و هیچ چیز نمیتواند راه تر سد کند " 

این که انسان همیشه در بند خویش بوده جای هیچ تعجبی نیست ، اما نکته ای که در این داستان به آن اشاره شده است این است که انسان هیچگاه خودش نبوده و باید خودش شود ، راهی که انسان در پیش دارد گذر از ترس است ، در این داستان مرغانی که به درجه مرغ بزرگ میرسند ( ابر مرد ) باید با هزاران ترس و وحشت دست و پنجه نرم کنند تا در نهایت بتوانند به درجات بالاتر برسند ! بازهم نکته ای که برای بالاتر رسیدن مهم جلوه می نماید ، این است که نقش آزادی انسان ها در دیدگاه خود انسان ها نادیده گرفته میشود و آنجایی که انسان در بند خویش است نمیتواند به درجات بالاتر برسد ، در ابتدای این داستان جاناتان که جوانی است ، همیشه به جای این که در ارتفاع پایین کنار دیگر مرغان فوج پرواز کند و تنها به فکر مسائل مادی باشد ، همیشه به پرواز و به بالاتر رفتن فکر میکند و زمانی که به حداعلای خودش میرسد در پاسخ به سایر فوج ها میگوید : تنها قانون واقعی آن است که به آزادی منتهی شود ، قانون دیگری وجود ندارد !

با این حال برای من باز آن جمله که در ابتدا آوردم چیز دیگری است ، معنای زیبایی دارد اگر به اواسط داستان توجه شود آنجا که جاناتان در بهشت از چیانگ بزرگترین مرغ بهشت میپرسد آیا مکانی به نام بهشت وجود دارد ؟ چیانگ : خیر جاناتان چنین مکانی وجود ندارد بهشت یک مکان نیست و یک زمان هم نیست بهشت یعنی کامل شدن !

باری همین جاناتان در ورود به بهشت پرسشهایی چنین به مغزش خطور میکند : " چرا تعداد مرغان دریایی کم است ! بهشت باید پر از فوج مرغان باشد ! چرا یکباره اینقدر خسته شده ام ؟ ..."

آری بهشت رسیدن به کمال است حال زمانی که از تطابق گرایشم با کمال برای دیگری سخن میگویم در نخواهد یافت ! به همین دلیل است که کمال گرایان کم اند و این چنین است که بهشت خالی است ! ! !

با این حال برای من نیز سخت است که رفتن را تاب بیاورم ولی رفتن تنها راهی است که به آزادی میرسد باید جدا شوی و جدایی برای همه پایان یک قصه است و هر پایانی آغاز قصه ای دیگر ، به همین دلیل سخت است که پرنده را متقاعد کنی آزاد است ، من و تو و ما و شما همه آزادیم زیرا تنها قانون واقعی آن است که به آزادی منتهی شود ، قانون دیگری وجود ندارد ....

 

کسی مرا به آفتاب

معرفی نخواهد کرد

کسی مرا به مهمانی گنجشک ها نخواهد برد

پرواز را به خاطر بسپار

پرنده مردنی است .

( فروغ فرخزاد – تولدی دیگر )

 

تنها


+ نوشته شده در  جمعه هفدهم فروردین 1386ساعت 14:41  توسط تنها   | 

"جوانمردی و پارساییت را تنبیه میکنند و در حقیقت فقط لغزش هایت را قابل عفو میدانند ... . "

"حتی اگر برایشان مروت نمایی ، گمان میکنند که مورد تحقیر قرار گرفته اند ، در عوض نیکو کاریهایت نامردانه ضرر میزنند . بگریز ، ای دوست من به عزلتگاهت بگریز ، به آنجایی که نسیم سخت و خشن میوزد بگریز ، سرنوشت تو این نیست ..." ( چنین گفت زرتشت – فردریش نیچه )

هرگز نباید دست به قلم برد ، نوشتن جنایتی است در پیشگاه آن که معنای نوشتار را نمیداند ، هرگاه قلمی دیدی بشکن ، ننویس ، نوشتار تو را کس نمیخواند و آن که باید بخواند از خواندن بیزار واز فهمیدن در هراس است ، بشکن این قلم را ، از عاطفه ات ننویس ، تو مینویسی و صداقت تو در دل معطوف تو شک بر می انگیزد که مبادا تو دیگری شوی بی آنکه به این بیاندیشد که مبادا ، خودش دیگری شود !

این قلم ، یک خیانت کار است ، تفکر تو باید در پرده اسرار باشد و از قهقرای این سرای تنهایی تا ابتدا آن سرای نیستی هیچ میاندیشد ! گناه تو عشق است ! یعنی گناه همه عشق است ، زیرا عشق یک دروغ بزرگ گذراست که امروز میگویند و فردا به گورستان میفرستند ، عشق را در پستوی خانه نهان باید کرد !

آری ، عزیز بومی ! نوشتارهایی که در اینجا آمده اند را برای خودم نوشته ام نه تویی که از تبدیل دیگری به دیگری در هراسی بی توجه به آن که در این بازی ها شاید خود تو باعث تبدیل انسان ها شوی ! من عاشق هیچ کس نیستم و شاید هم نشوم و شاید دلم بخواهد با آنکه نمیخواهد تنها بماند ! من قلمم را نمیشکنم زیرا در برابر ترس سکوت نمیکنم – فعلا ! اما شما بشکنید ، زیرا تنها قلمی که مرا میترساند قلم شماست !

زین پس طلوع نیمه نزدیک خودم را گم خواهم نمود و زین پس به وجود بی نشان کسی مانند خودم عشق خواهم ورزید که این تلخ واژه را برای دیگری بقایی نمیبینم ، این که از این میترسی که من دیگری شوم ، وحشتناک است – برای من – اما تو راحت باش بترس و بترسان !

قلم ، یکی از مضحک ترین چیزهایی است که تاکنون به وجود آمده ، شاید همین قلم هاست که انسان امروز را این چنین در بند برده است ! شاید اگر قلمی نبود امروز بندی به نام عشق و جنایت های حاصل از این تلخ واژه وجود نداشت ! ای کاش اصلا قلمی نبود که با آن دردی نوشته شود ، اگر  قلم نبود هر دردمندی میمرد و شرش را کم میکرد – از گردش گردون که چیزی کم نمیشود – میشود ؟

من لعنت می فرستم به آن که قلم به دست من و تو داد ، زیرا نوشتارهای مجهول مان باعث میشود که دستانی که مینویسند ، هیچگاه به هم نرسند ! آری بشکن این قلم را ...

لعنت بر هرکس که الفبا را ساخت ، و انسان را در بند واژه ها کرد ! انسانی که میتوانست علاقه اش را با یک گل نشان دهد از روی اجبار تن به واژه عشق و دوستت دارم داد و این الفبا بود که توانست با واژه هایش انسان ها را از هم دور کند !

من هم محکومم به رسم الفبایی زندگیم ، از این دورها بگویم دوستت دارم و تو به این گزینه شوم پاسخ ندهی ! من برای دیوار ها مینویسم که سایه ام را در آنهای میبینم ، میترسم که پس از مرگم این سایه هنوز صاحب خودش را نشناخته باشد ! لعنت بر این قلم و بر الفبا و این دیوارها که مرا از تو دور میکنند ، شاید هم تو از من رو به دور در حرکتی ! – این ها را قرار نیست من بدانم !

باری ، همچنان قلم بر دیوار خواهم فرسایید تا روزی که بند بند انگشتانم فرسوده شوند ، بر دیوار مینویسم لعنت بر قلم ، که قلم را به دست خودش نفرین کرده باشم بلکه از الفبایی که تراوش نموده خجالت بکشد و پی ببرد به بی خاصیتی بودنش !

آری اگر قلم نبود ، اکنون به جای این همه روضه های بی معنا در آغوشت شاخه گلی به تو تقدیم میکردم !

لعنت به قلم ....

" به گمانم تو بزرگوار تر از آن هستی که که این خونخواران را سرکوب کنی ! اما هشدار که محکوم بی عدالتی مسمومشان نشوی " ( چنین گفت زرتشت )

 

تنها

نوشته شده در زیر باران بهار ....


+ نوشته شده در  سه شنبه چهاردهم فروردین 1386ساعت 23:38  توسط تنها   | 

به یاد چشم هایش

 

یادش بخیر که با چشات چه آتیشی به پا شد

طفلی دلم یه هو شکست نیمه اون پیدا شد

یادش بخیر که تا سحر از اون چشات میگفتم

حالا تو نیستی و من لباس غم میپوشم

یادش بخیر نوشتی برمیگردی به زودی

اما دلم نفهمید میری چه جای دوری

یادش بخیر میگفتی دنیای ما شادی هست

بهت گفتم عزیزم یه دلِ شکسته ای هست

یادش بخیر نشستم به یاد تو ، تو مهتاب

نوشتم رو ستاره کاش که بیاد اون بی تاب

یادش بخیر که هر شب شعری واست میگفتم

میگفتم یه ترانه ، غم ها تو من می شستم

یادش بخیر که با تو میگفتم از تنهایی

یا از سر دلتنگی میگفتم از بی وفایی

یادش بخیر که با عشق دلم رو زنده کردی

رفتی دل رو شکستی ، خداییش خیلی مردی

یادش بخیر وقت غم می نشستم به یادت

میگفتم که تنهام ، فدای روی ماهت

یادش بخیر رفتی که بشی برام یه عاشق

الان همش میشکنم تو زجر این دقایق

یادش بخیر که گفتی میام ، تو نیستی تنها

رفتنت تو از من ساخت یه تنهای با وفا

یادش بخیر که گفتم برو ولی زود بیا

گفتی باشه زود میام یه روزی از این روزا

یادش بخیر که گفتم برو خدا به همرات

با رفتنت زندگیم یه هو شده کیش و مات

یادی دیگه ندارم جز این که دوستت دارم

از رفتن تو میگم تا که تنهات نگذارم

یادی دیگه نمونده جز این که با تو هستم

مگه نخوای بمونم ، که با رویاهات مستم

یادت رو مینویسم رو یه سنگِ سخت و تنها

شاید یه روز بفهمی چی بود اون روز درد ما

یادت رو دارم با دل که مبادا تنها شه

زیر سکوت شبنم ،یک دفعه بی صدا شه

یاد تو عزیزه ، واسه من شکسته

شاید یه روز بیای، بخونی این نوشته

یاد تو رو نوشتم همینجا به یادگار

شکستم و تو نیستی ببینی این روزگار

یاد تو رو میدم من به دست یه قاصدک

یه روز میاد پیش تو میگه که مُرد پسرک

یاد تو ، تو دلم هست خیلی زیاد و سرکش

اما دیگه نمیگم غم این تنها و دلش

خدانگهدار، بدون تنها نوشت از عشقت

اسمشو من میذارم یه عشق و یه غم نوشت!

 

این ترانه را تقدیم میکنم به آن کس که مهربانی هایش برایم یک سرود و ترانه ی نو میسازد و بودنش ، بودن من را معنا دار میکند ! تقدیم به کسی که از تنها نیز تنها تر است ...

تنها

 

 


+ نوشته شده در  جمعه دهم فروردین 1386ساعت 22:6  توسط تنها   | 

به خشنودی اهورا مزدا

 

دکتر علی میرفطروس در کتابِ دیدگاهها (برگ 35) می نویسد: در تواریخِ سیستان آمده، وقتی سپاهيان "قُتيبه"، سيستان را به خاک و خون کشيدند، مردی چنگ‌نواز، در کوی و برزن شهر -که غرقِ خون و آتش بود- از کشتارها و جنايات "قُتيبه" قصّه‌ها می‌گفت و اشکِ خونين از ديدگانِ آنانی که بازمانده بودند، جاری می‌ساخت و خود نيز، خون می‌گريست...

 

و آنگاه، بر چنگ می‌نواخت و می‌خواند:

 

                          با اين همه غم

                                     در خانه‌ی دل

                                                 اندکی شادی بايد

                                                          که گاهِ نوروز است

 

بازهم بوی بهار می آید و نوید فصل نو شدن را میدهد ، فصلی که در آن زمین و زمان نو میشوند و بهاران آغاز میشود . بازهم بهار دلنشین آمد تا به ما خبر از آغاز فصل هم آغوشی گل ها را بدهد! بهار در این مام با نوروز آغاز میشود ، تا به من ایرانی بفهماند که وقت نو ترانگی است ، تا به ما بگوید که دیگر کهنه بودن بس است و نشان دهد که زمان آن است ، که ایرانی تولدی دوباره را آغاز نماید و از درون آتشی که روشن کرده اند، عبور نماید و خنکای بهار را به هموطنانش هدیه دهد !

بهار آمد همانطوری که سالهاست می آید و میرود و به قول شاملو :

 

به صد امید آمد ، رفت نومید

بهار – آری بر او نگشود کس در .

در این ویران به رویش کس نخندید

کس تاجی ز گل ننهاد بر سر ....

 

اما در این سالها که به شومی میگذشت و خنجر به زیر گلوی فرهنگ ایرانی نهاده اند و بارها فرهنگ ایرانی را به خودکشی وادار کرده اند نیز همیشه آوایی از نو شدن و نوای نو سرودن و صدای رهایی به گوش رسیده است . در این سالها همیشه بوده اند کسانی که از نوروز درس نو شدن بگیرند و به یاد صاحبان این نو ترانگی بیافتند که آنها در دیروز ها نوایی جاودان سر دادند و دیگر هرچه بعد از آن سروده شد بیشتر به درد کسانی میخورد که داعیه چوپانی داشتند و من تو را گله هایشان فرض میکردند ! با این حال این بهار برای من بهاری دیگر است ، بهاری که در آن بوی هم آغوشی به مشامم میرسد ، بهاری که بوی آزادی دارد ، بهاری که با خود طعم خوش عریانی را دارد ، بهاری که زیبایی در آن موج خواهد زد و بهاری که اهورا زیبایی وجودش را برای ما به نمایش خواهد گذاشت و به گمانم این بهار شاید بهاری باشد پر از نوای شادی و آوای رهایی !

دیدن این بهار ، برای من یک هدیه است از طرف وجود نازنین شماها ، شمایی که با من قدم به قدم راه آمدید ، و شمایی که با من بودید تا هم امروز و نگذاشتید که غم بی کسی ها مرا از بودن با شما محروم کند . بهار نو را به شما تبریک میگویم و امید دارم که این نوروز تلنگری به ما باشد که روزی نو برای این مام و برای همنوعان و هم احساسانمان فراهم آوریم!

در انتها نوروز را به شما تبریک میگویم و در این هنگام آرزوی سالی پر از زیبایی و عشق و پیروزی و بهروزی برای شما و خانواده های گران ارج شما دوستان برتر از وجودم را دارم !

در پناه اهورا مزدا سربلند باشید و ماندگار

با عشق و احترام

 تنها

 


+ نوشته شده در  چهارشنبه یکم فروردین 1386ساعت 2:4  توسط تنها   |