سلام دوستان ، خوشبختانه سیاوش به شادی از آتش گذر کرد و چندی دیگر نوروز باستانی در راه است ، و دوباره این جشن های بازمانده از تمدن ما مانند خاری به چشم ملا های خار پرست میرود !
آری عزیزان ، تا نوروز قدمی فاصله است و امید بر آن دارم که همه نو شویم ! امروز دوست داشتم یه مطلب دیگر برای شما بنویسم ، اما گفتم جند شب دیگر صبر کنم بهتر است ، با این حال دست خالی هم نیامدم و یکی از سروده های محمد مهدی مرادی را برایتان به ارمغان آورده ام !
رفتنی
نمیدونم چرا اين شبا شبِ ستاره نيس
واسهی اين همه درد و غصّه راهِ چاره نيس
نمیدونم چرا اين سکوتِ کهنه رو لبام
وا نمیشه تا بگم: غريبه! دستاتو میخوام
دلِ من گوشهی سينه خسته و دلواپسه
لحظهها میگذرن و ساعتِ رفتن میرسه
وای اگه قلبمو تو زندونِ تن جا بذارم
اگه اون لحظه نياد بهش بگم دوسِش دارم
ولی انگاری ديگه فرصتِ قصّه گم شده
يکی میگه همهی اين آرزوها بیخوده
حالا که تازه میخوام کاری کنم يکی میگه:
کولهبارِتو ببند، ساعتِ رفتنه ديگه
آره من رفتنیام، رفتنیام از اين ديار
چرا هيشکی نمیياد بدرقهی يه بیقرار؟
چی میشد اگه دوباره فصلِ پاييز میاومد
نمنمِ پاييزی از ترانه لبريز میاومد
شبِ قصّه میرسيد و نامههای دوشِ باد
دوباره وحشتِ اينکه "نکنه فردا نياد"
چی میشد غرورِ مردونه نجابت نمیشد
واسه من اشکای تو تنهايی عادت نمیشد
دلِ من دل نمیداد به رسمِ عشقِ پنهونی
نمیشد گوشهی سينه بیقرار و زندونی
ولی انگاری ديگه فرصتِ قصّه گم شده
يکی میگه همهی اين آرزوها بیخوده
حالا که تازه میخوام کاری کنم يکی میگه:
کولهبارِتو ببند، ساعتِ رفتنه ديگه
آره من رفتنیام، رفتنیام از اين ديار
چرا هيشکی نمیياد بدرقهی يه بیقرار؟
محمد مهدی مرادی






