تبليغاتX
مکانی برای تنهایی تو
یادداشت هایی از اوج تنهایی

"جوانمردی و پارساییت را تنبیه میکنند و در حقیقت فقط لغزش هایت را قابل عفو میدانند ... . "

"حتی اگر برایشان مروت نمایی ، گمان میکنند که مورد تحقیر قرار گرفته اند ، در عوض نیکو کاریهایت نامردانه ضرر میزنند . بگریز ، ای دوست من به عزلتگاهت بگریز ، به آنجایی که نسیم سخت و خشن میوزد بگریز ، سرنوشت تو این نیست ..." ( چنین گفت زرتشت – فردریش نیچه )

هرگز نباید دست به قلم برد ، نوشتن جنایتی است در پیشگاه آن که معنای نوشتار را نمیداند ، هرگاه قلمی دیدی بشکن ، ننویس ، نوشتار تو را کس نمیخواند و آن که باید بخواند از خواندن بیزار واز فهمیدن در هراس است ، بشکن این قلم را ، از عاطفه ات ننویس ، تو مینویسی و صداقت تو در دل معطوف تو شک بر می انگیزد که مبادا تو دیگری شوی بی آنکه به این بیاندیشد که مبادا ، خودش دیگری شود !

این قلم ، یک خیانت کار است ، تفکر تو باید در پرده اسرار باشد و از قهقرای این سرای تنهایی تا ابتدا آن سرای نیستی هیچ میاندیشد ! گناه تو عشق است ! یعنی گناه همه عشق است ، زیرا عشق یک دروغ بزرگ گذراست که امروز میگویند و فردا به گورستان میفرستند ، عشق را در پستوی خانه نهان باید کرد !

آری ، عزیز بومی ! نوشتارهایی که در اینجا آمده اند را برای خودم نوشته ام نه تویی که از تبدیل دیگری به دیگری در هراسی بی توجه به آن که در این بازی ها شاید خود تو باعث تبدیل انسان ها شوی ! من عاشق هیچ کس نیستم و شاید هم نشوم و شاید دلم بخواهد با آنکه نمیخواهد تنها بماند ! من قلمم را نمیشکنم زیرا در برابر ترس سکوت نمیکنم – فعلا ! اما شما بشکنید ، زیرا تنها قلمی که مرا میترساند قلم شماست !

زین پس طلوع نیمه نزدیک خودم را گم خواهم نمود و زین پس به وجود بی نشان کسی مانند خودم عشق خواهم ورزید که این تلخ واژه را برای دیگری بقایی نمیبینم ، این که از این میترسی که من دیگری شوم ، وحشتناک است – برای من – اما تو راحت باش بترس و بترسان !

قلم ، یکی از مضحک ترین چیزهایی است که تاکنون به وجود آمده ، شاید همین قلم هاست که انسان امروز را این چنین در بند برده است ! شاید اگر قلمی نبود امروز بندی به نام عشق و جنایت های حاصل از این تلخ واژه وجود نداشت ! ای کاش اصلا قلمی نبود که با آن دردی نوشته شود ، اگر  قلم نبود هر دردمندی میمرد و شرش را کم میکرد – از گردش گردون که چیزی کم نمیشود – میشود ؟

من لعنت می فرستم به آن که قلم به دست من و تو داد ، زیرا نوشتارهای مجهول مان باعث میشود که دستانی که مینویسند ، هیچگاه به هم نرسند ! آری بشکن این قلم را ...

لعنت بر هرکس که الفبا را ساخت ، و انسان را در بند واژه ها کرد ! انسانی که میتوانست علاقه اش را با یک گل نشان دهد از روی اجبار تن به واژه عشق و دوستت دارم داد و این الفبا بود که توانست با واژه هایش انسان ها را از هم دور کند !

من هم محکومم به رسم الفبایی زندگیم ، از این دورها بگویم دوستت دارم و تو به این گزینه شوم پاسخ ندهی ! من برای دیوار ها مینویسم که سایه ام را در آنهای میبینم ، میترسم که پس از مرگم این سایه هنوز صاحب خودش را نشناخته باشد ! لعنت بر این قلم و بر الفبا و این دیوارها که مرا از تو دور میکنند ، شاید هم تو از من رو به دور در حرکتی ! – این ها را قرار نیست من بدانم !

باری ، همچنان قلم بر دیوار خواهم فرسایید تا روزی که بند بند انگشتانم فرسوده شوند ، بر دیوار مینویسم لعنت بر قلم ، که قلم را به دست خودش نفرین کرده باشم بلکه از الفبایی که تراوش نموده خجالت بکشد و پی ببرد به بی خاصیتی بودنش !

آری اگر قلم نبود ، اکنون به جای این همه روضه های بی معنا در آغوشت شاخه گلی به تو تقدیم میکردم !

لعنت به قلم ....

" به گمانم تو بزرگوار تر از آن هستی که که این خونخواران را سرکوب کنی ! اما هشدار که محکوم بی عدالتی مسمومشان نشوی " ( چنین گفت زرتشت )

 

تنها

نوشته شده در زیر باران بهار ....


+ نوشته شده در  سه شنبه چهاردهم فروردین 1386ساعت 23:38  توسط تنها   |