چرا سخت ترین کار این است که پرنده ای را متقاعد کنی که آزاد است؟
( ریچار باخ – جاناتان مرغ دریایی )
دیشب از سر خشم و غضب که چون آتش بود و وجودم در آن فرو می مرد پا به دنیای زیبای داستان ها و رمان ها و نول ها نهادم که در کتاب " جاناتان مرغ دریایی " شاهکار ریچارد باخ به جمله ی بالا برخوردم ! در این داستان حقایق زندگی انسان ها از دیدگاه یک پرنده به نام جاناتان مطرح میشود ، میتوان به نوعی این داستان 80 صفحه ای را با یک جمله ی " هدف رسیدن به ابر مرد است " نیچه برابر دانست ! باری در تمام این داستان ، جمله فوق حرفهای زیادی برای گفتن داشت ! به نوعی به زنجیر کشیده شدن انسان را نشان میداد که این بار انسان نه در بند شیطان و آتش بلکه در بند خود بود ! در جایی از داستان جاناتان به مینارد، یکی از شاگردانش میگوید : " مینارد پرنده ، تو این آزادی را داری که خودت باشی ! خویشتن واقعی ات همین جا و همین حالا و هیچ چیز نمیتواند راه تر سد کند "
این که انسان همیشه در بند خویش بوده جای هیچ تعجبی نیست ، اما نکته ای که در این داستان به آن اشاره شده است این است که انسان هیچگاه خودش نبوده و باید خودش شود ، راهی که انسان در پیش دارد گذر از ترس است ، در این داستان مرغانی که به درجه مرغ بزرگ میرسند ( ابر مرد ) باید با هزاران ترس و وحشت دست و پنجه نرم کنند تا در نهایت بتوانند به درجات بالاتر برسند ! بازهم نکته ای که برای بالاتر رسیدن مهم جلوه می نماید ، این است که نقش آزادی انسان ها در دیدگاه خود انسان ها نادیده گرفته میشود و آنجایی که انسان در بند خویش است نمیتواند به درجات بالاتر برسد ، در ابتدای این داستان جاناتان که جوانی است ، همیشه به جای این که در ارتفاع پایین کنار دیگر مرغان فوج پرواز کند و تنها به فکر مسائل مادی باشد ، همیشه به پرواز و به بالاتر رفتن فکر میکند و زمانی که به حداعلای خودش میرسد در پاسخ به سایر فوج ها میگوید : تنها قانون واقعی آن است که به آزادی منتهی شود ، قانون دیگری وجود ندارد !
با این حال برای من باز آن جمله که در ابتدا آوردم چیز دیگری است ، معنای زیبایی دارد اگر به اواسط داستان توجه شود آنجا که جاناتان در بهشت از چیانگ بزرگترین مرغ بهشت میپرسد آیا مکانی به نام بهشت وجود دارد ؟ چیانگ : خیر جاناتان چنین مکانی وجود ندارد بهشت یک مکان نیست و یک زمان هم نیست بهشت یعنی کامل شدن !
باری همین جاناتان در ورود به بهشت پرسشهایی چنین به مغزش خطور میکند : " چرا تعداد مرغان دریایی کم است ! بهشت باید پر از فوج مرغان باشد ! چرا یکباره اینقدر خسته شده ام ؟ ..."
آری بهشت رسیدن به کمال است حال زمانی که از تطابق گرایشم با کمال برای دیگری سخن میگویم در نخواهد یافت ! به همین دلیل است که کمال گرایان کم اند و این چنین است که بهشت خالی است ! ! !
با این حال برای من نیز سخت است که رفتن را تاب بیاورم ولی رفتن تنها راهی است که به آزادی میرسد باید جدا شوی و جدایی برای همه پایان یک قصه است و هر پایانی آغاز قصه ای دیگر ، به همین دلیل سخت است که پرنده را متقاعد کنی آزاد است ، من و تو و ما و شما همه آزادیم زیرا تنها قانون واقعی آن است که به آزادی منتهی شود ، قانون دیگری وجود ندارد ....
کسی مرا به آفتاب
معرفی نخواهد کرد
کسی مرا به مهمانی گنجشک ها نخواهد برد
پرواز را به خاطر بسپار
پرنده مردنی است .
( فروغ فرخزاد – تولدی دیگر )
تنها







